یادداشت های آلبالویی
  
 حرکت به سوی انتقاد
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384
درس هایى که از پنگوئن ها یاد گرفتم
154590.jpg
گروه ادب و هنر: فیلم هاى مستند روز به روز طرفداران بیشترى پیدا مى کنند. این واقعیتى است که نمى توان آن را نادیده گرفت. کمپانى هاى سینمایى، بیش از قبل، به تولید و عرضه این نوع فیلم ها رغبت نشان مى دهند و کارگردان هاى جوان بدشان نمى آید که نخستین فیلم مهمشان یک مستند باشد. باید قبول کرد که موفقیت مستند در این سال ها مرهون زحمات و تلاش ها (و جاروجنجال ها و تبلیغات) «مایکل مور» است که با فیلم «بولینگ براى کلمباین»، توجه همه را به سینماى مستند جلب کرد و با «فارنهایت ۱۱/۹» نشان داد که به کمک سینما هم مى توان قلدرى ها و زورگویى هاى جورج بوش را پاسخ داد. در این چند سال، مستندهاى دیگرى هم ساخته شده اند که هرچند سیاسى نبوده اند، به مذاق تماشاگران خوش آمده اند. «راهپیمایى امپراتور» ساخته «لوک ژاکه» یکى از این فیلم ها است. آنچه در ادامه مى خوانید، گفت وگویى با این فیلمساز فرانسوى است درباره این مستند پرفروش. فیلمى که چیزى حدود هفتاد و سه میلیون دلار در سینماهاى آمریکا فروش داشت.
•••
• فکر مى کردید فیلم مستند شما این اندازه فروش بکند؟ فیلم شما جزء فهرست ده تایى پرفروش ها شد.
نه، طبیعى است که فکرش را هم نمى کردم. روزى که قرار شد فیلم را در سالن هاى سینما نشان بدهند، خیلى خوشحال شدم و خوشحالى ام بیشتر از این بابت بود که زیباترین تصویرهاى زندگى ام را روى پرده تماشا مى کنم. اما تصور فروش و استقبال تماشاگران را نمى کردم. واقعاً غیرمنتظره بود.
• قبل از فیلم شما هم مستندهاى دیگرى اکران شده اند که فروش بالایى داشته اند.
بله، ولى بیشتر آنها مضمون هاى سیاسى داشتند. یکى از آن فیلم هایى که خود من خیلى دوستش داشتم، «غبار جنگ» بود. ساخته «ارول موریس». فیلم موریس هم درباره جنگ ویتنام بود، هم درباره مک نامارا، هم درباره جان اف. کندى و هم درباره کشورى که زمامدارانش فکر مى کنند حق دارند براى همه دنیا تصمیم بگیرند.
• شما چرا نخواستید مستند سیاسى بسازید. الان حتى کارگردان هاى مشهور سینماى داستانى هم به مستندسازى رو آورده اند. فیلم هاى «الیور استون» را دیده اید؟
من بلد نیستم مستند سیاسى بسازم. سیاست را در حد خواندن روزنامه ها و تحلیل هایى که از اخبار رادیوها و تلویزیون ها پخش مى شود دنبال مى کنم. طبعاً من هم مثل هر آدم دیگرى به مسائل دور و برم علاقه دارم، اما فکر نمى کنم صِرف علاقه داشتن کافى باشد. ایراد عمده  دومین مستند جنجالى مایکل مور (فارنهایت ۱۱/۹) هم همین بود. مور دموکرات ها را دوست داشت و بوش جمهوریخواه بود. بنابراین تصمیم گرفت که او را نابود کند. اما نتوانست. بازى سیاست چیزى نیست که ما به سادگى وارد آن شویم. من هم مثل خیلى از آدم هاى دیگر جورج بوش را دوست ندارم. به نظرم آدم متعادلى نیست و لیاقت رئیس جمهورى را هم ندارد. ولى مگر جان کرى که بود؟ او هم یک سیاستمدار آمریکایى بود، یک نماینده کنگره، یک آدم بانفوذ در پنتاگون. اگر این ویژگى ها را نداشت که نمى توانست با بوش رقابت کند. به استون اشاره کردید. فیلم هاى مستند او (عنصر نامطلوب درباره یاسر عرفات و فرمانده درباره فیدل کاسترو) مستندهاى به یاد ماندنى نیستند. هر دو فیلم بیش از هر چیز درباره خود او هستند. استون آدمى است که مى خواهد خودش را مشهور کند. درست است که در فرمانده با بخش هایى از زندگى کاسترو آشنا مى شویم، اما هر جا که کاسترو هست، استون هم حضور دارد. این حضور تحمیلى است و نشان مى دهد که او تعریف درستى از سینماى مستند ندارد.
• «راهپیمایى امپراتور» را با همکارى نشنال جئوگرافى ساخته اید. موسسه چه کمکى به شما کرد؟
مهم ترین کمکشان این بود که راه و چاه را به من نشان دادند. من تصورى از ماندن در آن سرزمین سرد نداشتم. حتى اقامت کردن در یک چنین سرزمینى سخت است، چه رسد به ساختن فیلمى مستند درباره پنگوئن ها. باید مى فهمیدم که فیلمبردارى در چه ساعت هایى امکان پذیر است و در چه ساعت هایى باید خودم را گرم مى کردم. گاهى اوقات هوا آن قدر سرد بود که حتى نمى شد تکان خورد. واقعاً بدون کمک آنها ساختن این فیلم ممکن نبود.
• این ایده موسسه نشنال جئوگرافى بود که شما چنین فیلم مستندى بسازید؟
نه، ایده متعلق به خودم بود. اولین بار که به قطب جنوب رفتم، سال ۱۹۹۲ بود. محیط قطب و این که همه چیز سفید بود و نور چند برابر حد عادى بود، باعث شد به فکر ساختن فیلمى در این منطقه بیفتم. اما نمى دانستم فیلمم راجع به چه چیز خواهد بود. وقتى پنگوئن ها و رفتارهاى حیرت آورشان را دیدم، موضوع فیلمم را هم پیدا کردم. شروع کردم به زیر نظر گرفتن چند پنگوئن و عکس العمل هایى که در قبال رفتارهاى هم بروز مى دادند. حیرت آور بود. گاهى رفتارهایشان هوشمندانه تر از رفتارهاى آدم ها بود. شروع کردم به عکس گرفتن و فیلمبردارى از آنها. اما فیلم را بعداً ساختم. آن سفر فقط جرقه اى بود براى ساخت این فیلم. من معتقدم هر آدمى مى تواند قطب جنوب را یک بار کشف کند و به همه آنهایى که مى خواهند عجیب و غریب ترین صحنه هاى زندگى شان را تماشا کنند، پیشنهاد مى کنم از این سرزمین غافل نشوند.
• البته شما هم زیرکى به خرج داده و بخشى از زندگى پنگوئن ها را براى فیلم ساختن انتخاب کرده اید که اطلاعات زیادى درباره اش نداریم.
خیلى از جانورشناس ها این قضیه را مى دانند. در واقع یکى از اولین چیزهایى است که مى توان درباره پنگوئن ها فهمید. اما مسئله این است که هیچ وقت به این موجودات توجه نمى کنیم و فکر مى کنیم همین که داستانى درباره آدم ها پیدا کنیم، به حد کفایت سرگرم کننده است.
• پس مى دانستید که پنگوئن ها هم عاشق مى شوند و عشق در زندگى آنها نقش دارد.
154599.jpg
این نکته را در یک کتاب خواندم و بار دوم که به قطب جنوب رفتم، زندگى آنها را از این منظر دیدم. پنگوئن ها درست مثل آدم ها سعى مى کردند با هم زندگى کنند و یک سرپناه بسازند تا از سرما در امان باشند. زوج هاى پنگوئن باید الگوى ما آدم ها باشند، فکر نمى کنم آمار طلاق بین آنها بالا باشد!
• این یکى از معدود مستندهایى بود که خانواده ها به دیدنش رفتند. بزرگ ترها و کوچک ترها از فیلم لذت برده بودند.
به نظرم طبیعى است. چون صحنه هاى جالبى در فیلم هست که کوچک ترها هم دوستشان دارند. یادم است وقتى داشتم آن صحنه پرش دسته جمعى پنگوئن ها به آب را مى گرفتم، خودم از خنده روده بر شده بودم. مثل آدم هایى بودند که کنار استخر ایستاده اند و براى روکم کنى با هم به داخل آب مى پرند. واقعاً بامزه بود.
• یک ویژگى دیگر آنها هم خونسردى شان است. آنها خیلى خونسردتر از آدم ها هستند.
خب، به خاطر این که نمى خواهند پول در بیاورند! ما هم اگر مشکل پول  در آوردن نداشتیم، شاید به همین خونسردى بودیم، منتها قیافه و هیکلمان تناسب پنگوئن ها را ندارد! اما از شوخى گذشته، پنگوئن ها علاقه زیادى به جفت خودشان دارند و حاضر نیستند لحظه اى از هم دور باشند.
• پس شما از این پنگوئن ها درس هم آموخته اید.
بله، پنگوئن ها به من و گروهم یاد دادند که باید ایستادگى کرد. خود آنها هم همین کار را مى کردند. سرپناهى را که مى خواستند، مى ساختند. حتى اگر خسته مى شدند. من و گروهم هم همین کار را کردیم. سعى کردیم فیلمى بسازیم که معناى این ایستادگى در آن باشد.
• و نترسیدید که زندگى آنها را به هم بزنید؟ آنها زندگى روزمره شان را مى کردند و شما خارجى هاى مزاحمى بودید که آنها را زیر نظر مى گرفتید.
نه، فکر همه چیز را کرده بودیم. گروهى که انتخاب کرده بودم حرفه اى بودند. بعضى از آنها در شبکه دیسکاورى کار مى کنند، بعضى هم جزء گروه هاى مستندسازى بى بى سى هستند. براى همین مرزها را بین خودمان و پنگوئن ها برداشتیم. آنها هم کم کم به ما عادت کردند. وقتى دیدند آزارى بهشان نمى رسانیم، سرگرم کار خودشان شدند.
• مهم ترین درسى که از آنها آموختید چه بود؟
از پنگوئن ها یاد گرفتیم که مى توان در صلح و صفا زندگى کرد. من از دعوا و جنگ بدم مى آید. شاید یکى از دلایلى که شیفته قطب جنوب شدم همین باشد؛ این که آن جا ساکت و آرام است.
• نگران آینده آنها نیستید؟ در یکى از گفت وگوهایتان خواندم که سوراخ شدن لایه ازن زندگى آنها را تهدید کرده است.
بله، آنها باید غذاى خودشان و بچه هایشان را از اقیانوس ها تهیه کنند و سوراخ شدن لایه ازن کاسه و کوزه آنها را به هم ریخته است. من فیلمم را به همه موسسه هایى که در راه نجات زمین و کمک به حل این مسئله تلاش مى کنند، ارائه کرده ام و قرار است ظرف ماه هاى آینده به تدریج در بیشتر کشورها به نمایش دربیاید.
• حالا که فیلمتان این قدر پرفروش شده، باز هم سرى به دوست هاى قطبى تان مى زنید؟
صددرصد. به زودى سفرى به آن جا مى کنم و بدم نمى آید که به کمک نشنال جئوگرافى و یکى دو موسسه دیگر پرده بزرگى را به پا کنیم و فیلم را به خود پنگوئن ها هم نشان بدهیم. آنها هم حق دارند تصویرشان را ببینند!

 
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384
یک یاداوری ازکنج دنج ذهن های فراموش شده..........

                            155073.jpg

خاموشى آتشى.....شاعراسطورها

«آقاى منوچهر آتشى شعر زیباى شما رسید، آن را به مسئول صفحه شعر سپردیم. غصه نخورید اگر آنجا چاپش نکردند، خودمان در ستون خوانندگان چاپ مى کنیم.»
این جمله در یکى از شماره هاى مجله فردوسى در ستون پاسخ به خوانندگان در جواب به شاعرى جوان از شهر بوشهر، چاپ شده است. آن شاعر جوان که در آن روزگار بیست و سه ساله بود، روز گذشته در ۷۴ سالگى درگذشت. در بیمارستان سینا بر اثر سکته قلبى. منوچهر آتشى همین چند روز پیش (در بیست و دوم آبان ماه) بود که به خاطر یک عمر فعالیت هنرى و ادبى از سوى سازمان صدا و سیماى جمهورى اسلامى ایران به عنوان چهره اى ماندگار در حیطه شعر شناخته شد و از او قدردانى شد. فرداى آن روزى که آتشى جایزه خود را از دست مهندس عزت الله ضرغامى گرفت، براى درمان بیمارى کلیوى که سال ها همراه او بود به بیمارستان سینا رفت و چه حیف که دیگر برنگشت. در روزهایى که آتشى در بیمارستان بسترى بود و از بخش کلیه به قلب و از آنجا به بخش مراقبت هاى ویژه در حرکت بود، در میان برخى از نمایندگان مجلس شوراى اسلامى ولوله افتاد که آتشى چهره اى ماندگار نیست. صداى اعتراض آنها که با اعتراض هاى یکى از روزنامه ها همراه شده بود، به گوش اهل شعر رسید و سبب شد که انجمن شاعران ایران به این اعتراض ها واکنش نشان دهند.
• تقدیر از ضرغامى به خاطر انتخاب آتشى
متن نامه انجمن شاعران ایران به ضرغامى رئیس سازمان صدا و سیما به خاطر انتخاب منوچهر آتشى به این شرح است:
«برادر ارجمند جناب آقاى مهندس عزت الله ضرغامى،
با سلام و احترام، غرض از تصدیع پس از تجدید ارادت و آرزوى سلامت، توفیق و سعادت روزافزون براى حضرتعالى و همکارانتان، تقدیم داشتن صمیمانه ترین سپاس هاى جامعه هنرى و ادبى ایران به ویژه شاعران و اصحاب شعر جهت پذیرش پیشنهاد این جمع و تحقق خواسته بحق و خداپسندانه ایشان مبنى بر معرفى شاعر ارجمند معاصر استاد منوچهر آتشى به عنوان چهره ماندگار است که به واقع اداى دینى است به پیشکسوتان واجب الاحترام و اسباب دلگرمى براى هنرآفرینان و صاحب قلمانى که در عین تلاش در جهت خلاقیت، ابداع و نوآورى، پیوند با ریشه هاى محکم هویت ملى و دینى و ابتناء بنیادى هاى هنر و ادبیات امروز را بر پایه هاى محکم فرهنگ و ادبیات اصیل این سرزمین خواستارند. حسن نظر حضرتعالى و حرمتى که به راى پیشنهاددهندگان نهادید، مایه رضایت خاطر و سپاس مندى است. خواهشمند است مراتب امتنان و تشکر صمیمانه این جانبان را به دست اندرکاران مراسم بزرگداشت (چهره هاى ماندگار)  نیز ابلاغ فرمایید.»
امضاکنندگان این نامه عبارتند از: «مشفق کاشانى - محمود شاهرخى - قیصر امین پور - سهیل محمودى - ساعد باقرى - مصطفى رحماندوست - فاطمه راکعى - محمدرضا عبدالملکیان - علیرضا قزوه - عبدالجبار کاکایى - حسین اسرافیلى - محمدعلى بهمنى - بیوک ملکى - محمدرضا مهدى زاده - محمدرضا محمدى نیکو و یکصد و بیست تن از اعضاى جلسه حلقه مهر انجمن شاعران ایران»
• پیام تسلیت ضرغامى
مهندس عزت الله ضرغامى رئیس  سازمان صدا و سیماى جمهورى اسلامى ایران در پیامى درگذشت منوچهر آتشى را موجب تاثر و تألم دانست و گفت: «شاعرانى بزرگ و کم نظیر در عرصه ادب و شعر انقلاب اسلامى و دفاع مقدس در نزد آتشى عزیز نکته ها آموختند و بالیدند و ستارگان درخشان و فروزانى شدند، که ادبیات متعهد امروز کشور، معطر به عطر وجود آنان است.»
• همیشه معلم
مردى که به ناآشنایى با درد مردم وطنش متهم شده بود، چندین دهه از عمرش را به کار معلمى پرداخته بود و درست سر ساعتى که باید کلاس درسش را آغاز مى کرد از دنیا رفت. روز گذشته و یکشنبه هفته قبل تنها جلساتى بودند که شاگردان استادشان را سر کلاس حاضر ندیدند. و این پایان پنجاه و یک سال تدریس منوچهر آتشى بود. آتشى در شهریور ۱۳۳۰ در دانشسراى مقدماتى شیراز به تحصیل مشغول شد. به دلیل کودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ درس هاى دانشسرا متوقف شده و آتشى و دوستانش براى معلمى به روستا هاى مختلف فرستاده شدند. براى اولین بار در مدرسه شش کلاسه بندر ریگ و در سطح ابتدایى تدریس خود را آغاز کرد. او بعد از چند سال تدریس در بندر ریگ ارتقاى مقام یافته و به دبیرستان پهلوى بوشهر منتقل شد. او در این سال ها درس هایى مانند ادبیات، جبر، انگلیسى، عربى و غیره را تدریس مى کرد. در همان دوران آتشى اشعار خود را براى چاپ به نشریات مختلف کشور فرستاد و انتشار متداوم آنها باعث شهرت وى در پایتخت شد. در سال ۱۳۳۵ براى نخستین بار به پایتخت سفر کرد و در آنجا با چهره هایى مانند فریدون مشیرى، یدالله رویایى، نوذر پرنگ (غزل سرا)،م.آزاد و دیگران دیدار کرد. یک سال بعد باردیگر به شیراز رفت و دیپلم ششم ادبى اش را گرفت تا بتواند وارد دانشگاه شود. آتشى بعد از موفقیت در امتحان هایش توانست سهمیه شیراز براى دانشسراى عالى تهران را به دست آورد. به تهران آمد و در رشته علوم تربیتى و ادبیات انگلیسى ادامه تحصیل داد. ممر درآمدش در آن سال ها نیز معلمى بود.بعد از چهار سال تحصیل مجبور شد که در دوره اى چهارساله به بوشهر بازگردد و پس از آن نیز چند سال را در شهر قزوین معلمى کرد. در آن روزگار خانواده او در تهران به سر مى بردند. این وضعیت تا زمان انقلاب ادامه داشت که در همان سال ها از مشاغل دولتى همچون کار در مجله «تماشا» (سلف مجله سروش) منفصل شد و تهمت هایى به او زده شد. آتشى در کتاب «پلنگ دره دیزاشکن» درباره آن دوران مى گوید: «اتفاقاً در این وانفسا که همه مى زدند، یک نفر از من حمایت کرد...شنیدم (موثقاً شنیدم) که بعد از ماجراى من، بر سر بازیگران سرنوشت من فریاد زده که: چرا فلانى را آزرده کردید؟ ضد انقلاب تر از او کسى را گیر نیاوردید؟... این مرد مهندس سیدحسین موسوى بود که بعدها نخست وزیر شد و حتى در دوره نخست وزیرى هم توسط بعضى از شاعران مسلمان پیغام داد که دلخور نباشم و برگردم...» در بهار ۱۳۶۱ آتشى بازنشسته شد و به بوشهر بازگشت.
• شاعر ده رودِ دشتستان
اگر نقل قول مادر شاعر را اصل قرار دهیم، آتشى متولد ۱۳۱۲ است درحالى که شناسنامه او تولدش را به تاریخ دوم مهرماه ۱۳۱۰ در ده رود دشتستان بوشهر ثبت کرده است.
زمان انقلاب ۴۷ سالى داشت و عمرش از نیمه گذشته بود. مانند خیلى هاى دیگر و این به خودى خود جرم نیست. «ولى الله شجاع پوریان» نماینده مجلس شوراى اسلامى که سعى دارد بگوید اعتراضات برخى از نمایندگان به تقدیر از آتشى را نباید به حساب تمام نظام گذاشت مى گوید: «این انقلاب نوپا است و به همین دلیل بسیارى از مفاخر ما به صورت قهرى بیشتر عمر خود را در رژیم گذشته سپرى کرده اند.» او از پیامبر اسلام حدیثى مى آورد که گفته بود «اسلام ماقبل خود را مى پوشاند.» از امام نیز جمله معروف «میزان حال فعلى افراد است» را مى آورد و مى گوید: «ما زیاد دنبال رصد کردن گذشته افراد نبوده ایم. بسیارى از هنرمندان و حتى روحانیون در رژیم گذشته بوده اند و امروز نیز هستند و احترامشان واجب است.» آتشى بعد از چاپ ده ها شعر در نشریات مختلف، اولین مجموعه شعرش را با نام «آهنگ دیگر» در تیرماه ۱۳۳۹ و به کوشش آقاى «رضا سیدحسینى» منتشر مى کند. پیشنهاد چاپ این کتاب از سوى سیدحسینى به آتشى داده مى شود.«آهنگ دیگر» بازتاب وسیع و درخشانى در میان شعراى پایتخت نشین داشت. دوستى آتشى و سیدحسینى تا همین روزها ادامه داشت و وقتى روز گذشته براى پرسیدن احساس و نظر استاد سیدحسینى درباره آتشى با او تماس گرفتیم، گریه امانش را برید. پیش از ما کسى به او خبر درگذشت آتشى را داده بود اما باور نکرده بود. در همان حال تنها یک جمله به ما گفت: «آتشى در عمر خود روى خوش ندید.»«آواز خاک» مجموعه شعر بعدى او بود که در سال ۱۳۴۶ و توسط انتشارات نیل به بازار آمد. کتابى که به مانند «آهنگ دیگر» اقبال بلندى داشت. در این سال ها، آتشى فعالیت هاى خود را گسترش داده و اولین ترجمه خود را با توصیه دکتر سیمین دانشور انجام مى دهد: «فونتامارا» اثر «سیلونه». ناشر این رمان انتشارات فرانکلین بود. از ترجمه هاى دیگر آتشى مى توان به «جزیره  دلفین هاى آبى» نوشته «اسکات اودل» اشاره کرد که جایزه بهترین ترجمه براى جوانان را نصیب او کرد.
این جایزه را «مهرى آهى» رییس گروه زبان و ادبیات روسى دانشگاه تهران به او اهدا کرد.
• سیمین دانشور: نوبت آتشى نبود
دکتر سیمین دانشور نیز همچون رضا سیدحسینى از درگذشت جوانى که در این سال ها همراه هم مو سفید کرده اند، غمگین است. ایشان در پیامى درباره آتشى مى نویسد:
«نوبت من بود، اما آتشى عجله کرد و زود رفت. هرچند آتشى نمرده است و با شعرهایش جاودانگى را به سوى خود خوشامد گفته است.
در آن دنیاى زبرین بسیارى از شعراى معاصرش به پیشوازش خواهند آمد. نیما، شاملو، اخوان، نادرپور، توللى، مشیرى، فرخزاد و دیگران. شاید پیام من تسلاى خاطر خانواده و دوستدارانش باشد. به خودم هم تسلیت مى گویم.
حیف...
هرچند همه مسافر و این بس عجب که قافله اى
به   آن که زود به مقصد رسیده مى گرید
خیام»
• منتقد قدیمى، دوست همیشه
دکتر رضا براهنى که در اوایل دهه ۴۰ به نقد و بررسى آثار شاعران مدرن و نوگراى ایران مى پرداخت یکى از اولین منتقدان جدى شعر آتشى بود. به طورى که مقاله او در باب شعر آتشى در مجموعه طلا در مس صداهاى بسیارى را به دنبال داشت. دکتر براهنى روز گذشته درباره آتشى به ما گفت: درگذشت منوچهر آتشى، نیماى جنوب ایران، ضایعه اى است جبران ناپذیر براى شعر فارسى. تصویرسازى بى همتا، نزدیک به روح شاعرانه اشیاى بومى، شاعرى عاشق، خطرکننده در به کارگیرى واژه هاى جدید، شکننده  وزن هاى جامد در جهت سطرهایى انعطاف پذیر، و عاشق وارد کردن واژه هاى بومى به زبان شعر. در نخستین دیدار با فروغ فرخزاد، فروغ به من گفت: «به آتشى حسودیم مى شود، کتاب اول او به مراتب بهتر از کتاب اول من بود.» کتاب اول او به مراتب بهتر از کتاب بسیارى از شاعران عصر او بود. پیاله شعر چند صباحى واژگون خواهد ماند.
• مردى براى همه سلایق
روز گذشته همه آنچه که از شاعران و نویسندگان این دیار مى  شناختیم در سوگ آتشى بودند. حافظ موسوى، شاعرى که با آتشى در مجله کارنامه همکار بود، عصر روز گذشته را در خانه آتشى به همراه چندین و چند شاعر و نویسنده گذراند. او در پاسخ به این سئوال که چرا آتشى چنین طیف وسیعى از دوستداران را دارد، به ما گفت: «آتشى با همه مردم نرم خو رفتار مى کرد و خودش را به گروه خاصى نمى چسباند، براى همین دیگران بودند که مى خواستند به او نزدیک شوند.» همین  رفتار و وزن آتشى در شعر امروز ایران بود که او را چهره اى ماندگار کرد. یکى از معاونان رئیس سازمان صدا و سیما و مدیرکل روابط عمومى این سازمان از آخرین عیادت کنندگان دولتى او به شمار مى رفتند. روز گذشته این سازمان پیام تسلیتى براى آتشى به رسانه ها فرستاد. سهیل محمودى شاعرى که گوینده رادیو و تلویزیون است در مقاله اى از اقدام صدا و سیما براى اهداى جایزه به او در روزنامه جام جم دفاع کرد، مى گوید که آتشى از دیدار با نمایندگان صدا و سیما خوشنود شد و با لفظ «دعاگو» از ضرغامى تشکر کرد. على معلم دامغانى شاعر و رئیس مرکز شعر و ترانه صدا و سیما درباره آتشى به خبرنگار ما گفت: «من خیلى وقت این را نداشتم که از نزدیک با ایشان محشور باشم، ولى از گذشته هاى دور او را به عنوان یک شاعر روشن و شاعرى که انصافاً حرفش با حکومت ها به خصوص در دوره قبل _که تجلى ایشان در آن دوره بود- به خاطر عدالت و مردم و انسانیت بود، مى شناسم. او حتى قهرمان هاى کوچک ملى را برمى کشید تا از آنها چهره هایى مانند اسطوره ها بسازد. شاعر بزرگ توس گفت که رستم یلى بود در سیستان/ منش کردمش رستم داستان... و آتشى وقتى از عبدوى جت سخن مى گفت در واقع همین شیوه را دنبال مى کرد. درباره ارجمندى این آدم همین که در این اواخر با تواضع به انجمن شعراى مسلمان مى آمد، در نقدها شرکت مى کرد، در شعرخوانى ها شرکت مى کرد و در کنار شاعران بود. مایه خوشوقتى است که جمهورى اسلامى در آخرین نوبت همایش چهره هاى ماندگار او را به عنوان چهره اى ماندگار ثبت کرد.»
• سیمین بهبهانى: غم ِ نان داشت، مثل همه
سیمین بهبهانى که روز گذشته در خانه آتشى و در کنار خانواده او بود، درباره این یار دیرین گفت: «منوچهر آتشى از شاعران طراز اول ایران است. به خصوص در کار نوآورى و نگاه شاعرانه. او شاگرد خلف نیما و محبوب بسیارى از مردم بود. امیدوارم مردم قدرش را بدانند. آتشى شاعرى بود که مانند بسیارى از اهل ادب در این سرزمین دلمشغول مسائل مادى زندگى بود و به خاطر اینکه کار ادبى انجام دهد نمى توانست از روزمره جدا بماند. (مانند همه اهل ادب در این کشور) متاسفم که آتشى مجبور شد خیلى از اوقات را از شعر دور شده و به مسائل عادى زندگى اش بپردازد. امیدوارم مردم او را از یاد نبرند و در جایى که شایسته اوست به خاک سپرده شود.» سیدعلى صالحى شاعرى که در همایش ادبى گلاویژ در کردستان عراق به سر مى برد، ضمن بیان تسلیت براى درگذشت آتشى گفت که در آن همایش، خبر درگذشت شاعر اعلام شده و یکى از شعرهایش را براى جمع خوانده اند. او گفت که برگزارکنندگان کرد این مراسم، به خاطر درگذشت آتشى به ایرانیان اهل ادب تسلیت گفته اند.
• شفیعى کدکنى: اگر آن طور مى ماند
دکتر محمدرضا شفیعى کدکنى از دوستان قدیمى شاعر که از شنیدن خبر در بهت بود، گفت که روز دوشنبه مى خواسته به عیادت آتشى برود. او ضمن بیان تسلیت درباره دوست دیرینش گفت: «با نخستین کتابش در صدر شاعران نسل خویش قرار گرفت و طبیعت جنوب ایران را در شعر خویش به زیباترین صورت ها تجلى داد. شاید اگر در همان حال و هواهاى کتاب نخستین خویش باقى مانده بود و همان ها را تکامل مى بخشید ما شاعرى اثرگذارتر از این در تاریخ شعر قرن بیستم ایران مى داشتیم.»
• ضیا موحد: شاعر لحظه هاى ناب
دکتر ضیا موحد ابتدا شعرى از آتشى را خواند:
با همه غم هاى دنیا آشنایم من
با غم دریا که اقیانوسش از دامان خود رانده
با غم دریاچه که از آغوش دریا دور مانده
با غم سنگى که تندیس ونوسى خاص بودن سنگ گورى شد
او که بسیار از درگذشت آتشى ناراحت بود، گفت: «هربار به یاد آتشى مى افتادم این شعر از آهنگ دیگر او به یادم مى آمد. آتشى بیش از هر شاعر معاصر دیگر لحظه هاى ناب و وحشى در شعر خود دارد. روزى به من مى گفت: «اگر برگزیده اى از شاعران معاصر تهیه کنند، تعداد شعرهاى گزیده شده من بیش از دیگران خواهد بود» و من این را مى پذیرم. آتشى به واقع شاعر بود. گاهى فکر مى کنم اگر آتشى شاعر نبود، چه مى توانست بوده باشد؟»
• قزوه: معلم بود
علیرضا قزوه که چندى پیش نیز در تایید منوچهر آتشى به عنوان چهره ماندگار سخنانى گفته بود، درباره درگذشت شاعر گفت: «آتشى انسانى بزرگ بود. آتشى از شاگردان خوب نیما بود. شعر او توأم با حماسه، یعنى داراى حماسه گونى و شناسنامه بود. او یک معلم بود، معلم شعر و اهل تشویق و ترغیب. بسیار با جوانان مى جوشید. در بحثى که برخى مطبوعات دامن زده بودند که چهره هاى ماندگار باید گذشته پاکى داشته باشند، ما درباره بزرگان دیگر هم حتى دیده ایم که در زمان گذشته جایزه اى گرفته اند. ما وضعیت حال آتشى را مى دیدیم، که خصوصیت انسانى و شاعرى را رعایت مى کرد. ما که (ده پانزده نفرى) با او محشور بودیم مى دانیم که او انسانى بزرگوار و متواضع بود. آتشى مقید به مسائل انسانى و اخلاقى بود. از شعر انقلاب هم دفاع کرد. او حتى در اشعارش در زمان حمله آمریکا به هواپیماى مسافربرى ایرانى شعرى ضدآمریکایى مى گوید. وقتى شعرایى مثل قیصر امین پور، مشفق کاشانى و ... مسئله اى فرهنگى را امضا مى کنند، چهره هاى متوسط سیاسى نباید اشکال بگیرند و باید این کارها را به اهل آن واگذار کنند.»
• تعهد اجتماعى
شاپور جورکش بعد از تسلیت به خانواده منوچهر آتشى در قسمتى از صحبت هاى خود مى گوید: «تضاد بین نیازهاى روزمره و حس تعهد اجتماعى سرانجام آتشى را از درون درهم شکست. پذیرش بعضى چیزها مانند پیوند کلیه است که به برخى نمى سازد. آتشى همان قدر که ظاهرى ستبر و پلنگ وار داشت، دلى کودکانه هم در سینه اش مى تپید.» حجت الاسلام والمسلمین مهدى کروبى نیز در پیامى درگذشت این شاعر را به اهل ادب تسلیت گفت.
• پایان مردى اینچنین
آتشى پس از انقلاب روزگار دیگرى را گذراند. مرگ پسرش «مانلى» مدت ها شاعر را اندوهگین کرده بود. او در این دو دهه آثارى مانند «گندم و گیلاس»، «وصف گل سورى» و غیره را به دوستداران شعر هدیه کرده بود. آتشى در حالى از این دنیا رفت که تا لحظه آخر به نوشتن و سرودن ادامه مى داد. آخرین مقاله چاپ شده او در ادب نامه شرق ویژه حافظ بود. آخرین وداع با آتشى، صبح پنجشنبه مقابل بیمارستان سیناى تهران است.از آنجا پیکر آتشى به امامزاده طاهر برده مى شود تا در کنار احمد شاملو، هوشنگ گلشیرى و احمد محمود بیارامد.
155079.jpg



 
دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384
سیرو سلوک در وضعیت جفنگ
گفت وگوى رامین جهانبگلو و علیرضا رسولى نژاد با داریوش مهرجویى
سیرو سلوک در وضعیت جفنگ
159072.jpg
بازخوانى سواى تلویح گذشته گرایانه- اگر نگوییم مرتجعانه اى _ که در دل خود دارد، بیانگر ضعف زمان حال هم است؛ زمان  حالى خالى از اثر هنرى مطلوب خوانشگر اما دست کم تا آنجا که به «لیلا»ى مهرجویى و وضعیت سینماى ایران مربوط مى شود، مى توان امیدوار بود که دچار سانتى مانتالیسم گذشته بازى صرف نشده باشیم؛ مخصوصاً اینکه «لیلا» در زمان اکران خود آنچنان که شایسته اش بود، دست کم به زعم ما مورد قضاوت قرار نگرفت. فیلمى که حتى در میان آثار سازنده اش اثرى متفاوت محسوب مى شود. این مجموعه شامل گفت وگو با مهرجویى به همراه جهانبگلو و یک یادداشت بر لیلا اگرچه عنوان پرطمطراق «بازخوانى» را برنتابد، حداقل مى تواند نوعى یادآورى باشد از فیلمى که حدود یک دهه پیش چنان ملودرام ایرانى را استعلا داد که گویى این سینما اصلاً خبر نشده.

بخش اول
• رسولى نژاد: آقاى مهرجویى مایلم در آغاز گفت وگو بحثى درباره نقد فیلم در ایران مطرح کنم. اینکه از نظر شما وضعیت کنونى حوزه نقد سینمایى چگونه است؟
مهرجویى: بحث اصلى این است که آیا منتقد یعنى کسى که عمل سنجش گرى انجام مى دهد، بر ماهیت و مشخصات عمل خود واقف است یا نه؟ چون اساساً پیش شرط تحلیل نقادانه، آگاهى ناقد بر ابزار و روش کار خود است: اینکه «نقد» چیست. کرتیک و کریتیسیسم، واژه هایى پربارند و حاملان سنت، ایده و فلسفه خاص خودشان. الان همه مى دانیم که فلسفه جدید مبتنى است بر فلسفه زبان و متن و روابط آنها. بر اساس نقدهایى که از نویسندگان ایرانى خوانده ام (که البته چندان زیاد نیستند)، مى توانم به دو شیوه تثبیت شده اشاره کنم: در روش اول منتقد به جاى استوار ساختن تحلیل خود بر اساس داده هاى اثر و منطق درونى آن، مى بینیم که به دلیل غفلت از متن و مناسبات درونى آن، نقدشان تبدیل مى شود به نوعى فرافکنى ذهنى ایده آل از چیزى که مى باید باشد، نه آنچه که «هست» بلکه آنچه که _ به زعم آنها _ باید «باشد». در روش دیگر ناقد به جاى تحلیل و نقد یک اثر خاص و یکه و با روش قیاسى و تالیفى، در پى مشخص کردن جایگاه مولف و اثر او در قیاس با سایر آثار او برمى آید و نتیجه نمودارى است که نشان مى دهد مولف _ به زعم منتقد _ کى شکست خورده و چه وقت موفق بوده است و اوج ها و فرودهایش کجاست. یعنى یک سنجش گرى کمى و سطحى.
در این دو روش مى توان پى برد که اساساً یک نوع اگوسانتریسم حاکم بر نقد فیلم ماست.
• جهانبگلو: شاید بتوان چنین گفت که در زمینه نقد فیلم با وجود ادعاهاى زیاد، شناخت فلسفى کافى وجود ندارد. مدتى پیش که دوباره نقدهاى آلبرتو موراویا و آنتونیونى را مى خواندم متوجه شدم که چگونه در مواجهه با آثار مختلف، با رد هر گونه پیشداورى، به طرح پرسش هایى مى پردازند که در تحلیل نهایى اثر خیلى اهمیت دارند. به نظر من در نقدهاى سینمایى ایرانى این پرسش ها اساساً خیلى کم مطرح مى شوند. براى نمونه اکثر نقدهاى فیلم لیلا مالامال از این پیشداورى هاست.
بله. آنها اساساً هیچ پرسشى مطرح نمى کنند. مثلاً در مورد فرم فیلم و... از منظرى دیگر، اساساً مى توان نیت آفریننده را هم به چالش طلبید و به نوعى فراتاویل رسید. این مسئله گفته اى از هایدگر را به یادم مى آورد. او در مورد پژوهش درباره آرا و نظرهاى فلسفى مى گوید: کار محقق و فیلسوف منحصر به انعکاس گزارش گونه آراى اندیشمندان دیگر نیست بلکه مى تواند با نگاهى سوبژکتیو به نوعى تاویل مجدد هم اقدام کند، چه بسا در این تاویل مجدد به ابعاد و ایده هاى نو برسد که فراتر از دیدگاه خود فیلسوف بوده است و بدیهى است که این نوع نگاه درباره هنر و سینما مصداق بیشترى مى یابد، چرا که خلاقیت هنرى عموماً با عوامل ناخودآگاه، غریزى و الهام بخش ملازمت دارد و این موضوع نقش منتقد را در شناخت ابعاد پیچیده و ناشناخته اثر هنرى، مهم تر جلوه مى دهد.
• جهانبگلو: نکته جالب در مورد نقدهایى که بر فیلم لیلا نوشته شده، تاکید فراوان بر مراسم شله زردپزى است! انگار مى خواسته اند کل فیلم را با شله زرد! توضیح دهند.
• رسولى نژاد: ویژگى دیگر این نقدها _ مطابق معمول _ تمایل به نگاه تماتیک و معنى تراشیدن براى همه عناصر فیلم است. براى مثال در یکى از نقدها، از کفگیرى که با آن شله زرد به هم مى زنند، به مثابه عامل همسوکننده مرد و زن در جامعه ایرانى یاد شده بود! متاسفانه این نوع نقدنویسى به دلیل اصرارى که در تقلیل دادن اثر هنرى به معانى قطعى و از پیش تعیین شده دارد، تاثیرى نامطلوب برجاى مى گذارد.
بله. نقد نباید در پى معناتراشى هاى بى جهت و افراطى براى جزئیات فیلم باشد. البته با همه اینها خوشبختانه ناقدینى هستند که به مقوله نقد نگاهى جدى دارند و در موضوعات دیگر هم از دانش و معرفت گسترده اى برخوردارند. ولى متاسفانه الان جریانى که رواج بیشتر دارد، نوعى ژورنالیسم سطحى پرخاشگرانه است و اعتقاد بر این است که هر چه هدف این پرخاشگرى ها و حمله ها فیلمساز معتبرترى باشد، کار مهمترى انجام داده اند. تاسف از این بابت وقتى بیشتر مى شود که مى بینیم این سنت نقادى ریشه در چندین دهه قبل، فکر مى کنم حدود صد سال...
• جهانبگلو: بله سنت نقدنویسى در ایران قبل از مشروطیت شروع شده.
بله. مثلاً کتاب «سیر حکمت در اروپا» اثر فروغى یک نمونه خوب از این سنت است که براى اولین بار آراى بسیارى از فیلسوف ها را تحلیل کرد و واژگانى نو و ابتکارى به کار برد.
• رسولى نژاد: در ادامه بحث قبل مى توان به یکى دیگر از مواردى اشاره کرد که در بسیارى از نقدها به عنوان یک نقطه ضعف تکرار شده بود. یعنى ریتم نسبتاً تند سکانس هاى پایان فیلم که برخى آن را به شتابزدگى و بى حوصلگى فیلمساز نسبت داده بودند و یا با این استدلال که چون به شخصیت همسر دوم رضا کمتر پرداخت شده، فیلمساز در پى اهانت به شخصیت زن بوده است! ولى با توجه به اینکه لیلا به عنوان راوى قصه، ماجراهاى مربوط به رضا و همسر دومش را از اشخاص دیگر داستان «شنیده» و خود در آن حضور مستقیم نداشته است و طبعاً نمى تواند روایت مفصل و با جزئیاتى از ماجرا ارائه کند، به سادگى آن ایراد خودبه خود بى دلیل جلوه مى کند.
درست است. این ایراد ناشى از شکل دوم همان دیدگاهى است که ابتدا اشاره کردم. یعنى تحمیل خواست ها و ذهنیت هاى منتقد به متن و در نتیجه به وجود آمدن این سئوال که چرا زندگى درونى فلان شخصیت را بیشتر نشان نداده اى؟ ولى در سینما نمى توان مثل سریال هاى تلویزیونى با آن زمان طولانى، داستان زندگى هر شخصیت را با تفصیل بیان کرد. در واقع همانطور که شما گفتید لیلا در قسمت پایانى فیلم، برخلاف بقیه فیلم که حضور مستقیم دارد، ماجراى رضا و همسر دومش را از کسان دیگرى مى شنود و طبیعى است در بازگو کردن آن به جزئیات کمترى اشاره کند.
• رسولى نژاد: همین پیشداورى ها است که باعث مى شود ناقد به قاضى تبدیل شود و نقد به دادخواستى که در آن فیلمساز مثلاً  متهم به اهانت به زن ها و...
بله، در یکى از میزگردهایى که درباره فیلم برگزار شده بود یکى از خانم ها گفته بود که دیگر به سینما نمى روم (خنده) چون لیلا فیلم بد و اهانت آمیزى است. واکنش هاى تماشاگران خیلى ضد و نقیض بود. عده اى مى گفتند فیلم درباره عشق یک زن شرقى است که آماده است اینچنین ایثار کند. عده اى هم فیلم را توهین آمیز تلقى مى کردند و مى گفتند نباید زن را این قدر ضعیف نشان داد.
• جهانبگلو: «لیلا» از این نظر که به رابطه و مسائل یک زوج جوان مى پردازد یادآور «هامون» است ولى در عین حال فضا، حس و حال و نوع روابط لیلا و رضا از سویى و مهشید و هامون از سویى دیگر بسیار متفاوتند. نظر خود شما چیست؟
رابطه زوج فیلم لیلا، عکس رابطه هامون و مهشید است و گویى به رغم مشکلى که به وجود آمده، زندگى شان عاشقانه و گرم تر شده است ولى در «هامون» رابطه زناشویى و عاطفى هامون و مهشید به بن بست رسیده است. ولى به هر حال در هر دو فیلم با جدایى روبه روایم.
• جهانبگلو: اما هر دو درون نگر هستند. در یکى از نگاه یک مرد و در دیگرى از طریق یک زن نوعى سفر درونى تجربه مى کنیم. فکر مى کنم این درون نگرى در هر دو فیلم اهمیت دارد.
شاید بتوان گفت که از برخى جهات تازگى این فیلم ها به دلیل همین نگاه سوبژکتیو است که قبلاً تجربه نشده است، حتى در ادبیات که به جز بوف کور و یا سنگ صبور اثر جدى دیگرى به یاد نمى آید. از این جهت که این سوبژکتیویسم در سینماى ما تجربه نشده بود، ساخت این فیلم ها در زمان خود، مخاطره آمیز به نظر مى رسید. فیلمنامه هامون را تهیه کنندگان فراوانى رد کردند.
• رسولى نژاد: براى رسیدن به این سوبژکتیویسم استفاده مناسبى از نریشن کرده اید، در سینماى ایران این شگرد بسیار مهجور است و در معدود کاربردهایش متاسفانه نتیجه چندان رضایت بخش نبوده است و فاصله زیادى دارد با نمونه هاى خوب کاربرد آن مثلاً در سینماى مدرن اروپا.
خاطرم هست که اولین بار که متوجه نریشن شدم در یکى از فیلم هاى کلاسیک سینماى آمریکا بود که الان نام کارگردانش خاطرم نیست، و مى دانیم بعد در سینماى اروپا به اوج خود رسید، مثلاً...
• جهانبگلو: فیلمى که خیلى دوست دارى:  «خاطرات کشیش روستا»ى برسون.
بله و فیلم هایى درایر هم از نمونه هاى خوب آن است. در واقع برسون متاثر از درایر بود و یا نمونه هاى خوب و مشهورى چون برگمان، فلینى و... البته استفاده درست از نریشن کار آسانى نیست. خیلى شبیه موسیقى است. اگر یک نت بالا یا پایین رفت کار خراب مى شود. اداى نریشن در این فیلم مى بایست به صورت زمزمه مى بود انگار که لیلا با خودش حرف مى زند. ضبط نریشن براى فیلم لیلا چندین روز وقت گرفت. در اغلب نمونه هاى ایرانى اى که دیده ام استفاده خوبى از نریشن ندیده ام.
• جهانبگلو: استفاده از نریشن در فیلم درخت گلابى هم در تبیین رابطه فیلسوفى با خاطره قومى اش بسیار موفق است. نکته اى که همواره براى من جالب توجه بوده این است که در آثارى مثل «لیلا» و «درخت گلابى» که شخصیت اول، نقش راوى را هم برعهده دارد، جایى که راوى و شخصیت اول جدا مى شوند و مستقل از هم حضور مى یابند، کجاست؟ مثلاً در رمان هاى پروست کاملاً درک نمى کنیم که کجا با پروست مواجه ایم و کجا با راوى. در مورد «لیلا» هم این سئوال به ذهن مى رسد که آیا لیلا یک روایت کننده صرف است یا اینکه خود او هم که به نحوى درگیر ماجرا است مى تواند بر کنش روایتگرى تاثیر گذارد...
سوبژکتیویته نویسنده که در عین حال درباره خود او هم به روایتگرى مى پردازد، مواقعى با هم یکى مى شوند. این مسئله در مورد پروست تا حدودى واضح است، ولى در ادبیات مدرن تر و رادیکال ترى مثل آثار سال بلو این مرزها و محدوده ها کاملاً با هم تداخل دارند. در آثار میلان کوندرا گاهى نویسنده داستان را متوقف مى کند و به شرح نظرات خود مى پردازد. در ادبیات نسبت به سینما این شگردهاى فرمال بیشتر تجربه شده است. در فیلم هاى خود من این منطق سوبژکتیویته به شخصیت اجازه مى دهد که در آن واحد هم خودش باشد و هم راوى. مواقعى که نسبت به سوژه فاصله اى ایجاد مى شود، راوى مجال حضور مى یابد. مهم این است که این ترکیب چگونه در فرم و روایتى که انتخاب شده، قرار مى گیرد و چگونه ادغام مى شود.
• جهانبگلو: رنگ هاى غالب در فیلم لیلا، سیاه و قرمز است. از این نظر براى من تداعى کننده فیلم هاى کیشلوفسکى است. آیا این مسئله رابطه اى با دیدگاه ذهنى و سوبژکتیو فیلم دارد؟
بله در فیلم لیلا رنگ ها اهمیت زیادى دارند. از ابتدا فضاى فیلم با این دو رنگ در خیالم جان مى گرفت. شاید براى اینکه دنیاى فیلم خیلى زنانه و لطیف است، خیلى شورانگیز، پاسیونال و تقدیرى.
• رسولى نژاد: طراحى دکوپاژ سکانس هاى پرورشگاه و مطب به شکلى است که گویى فضا و مکان از شخصیت ویژه اى برخوردارند و در کل به نظر مى رسد دقت و وسواس خاصى صرف محیط و لوکیشن فیلم شده است.
مکان در فیلم لیلا اهمیت خاصى دارد. مى خواستم از مدیوم سینما براى نشان دادن شهر استفاده کنم و در عین حال به دلالت هاى روان شناختى آن بپردازم. نمایش فضاها و مکان هاى خالى به همین دلیل است. گویى شهر خصلتى خصم آلود دارد و با همه ابژه ها، سنگ ها و خانه هایش سر ستیز با لیلا دارد. بنابراین این تم را در سرتاسر فیلم گسترش دادیم و سعى کردیم در طراحى بصرى فیلم مثلاً سکانس هاى مطب و پرورشگاه از الگوى ویژه اى پیروى کنیم.
• رسولى نژاد: آیا طراحى و انتخاب خانه ها و معمارى هاى مخصوص هر یک همان طور که گفتید مربوط به دلالت هاى روانى مکان و فضا نیست؟ از یک سو خانه مادر رضا با آن معمارى بازارى و از سوى دیگر خانه لیلا و رضا با طراحى مدرنش و همچنین خانه مادر لیلا با معمارى سنتى آن. نظر شما چیست؟
158973.jpg
بله، براى من مکان و لوکیشن اهمیتى همپاى شخصیت هاى فیلم دارد. من براى پیدا کردن لوکیشن مورد نظرم وقت زیادى صرف مى کنم. مکان در سینما بسیار مهم است و سهم عمده اى در پربار کردن فیلم دارد. بنابراین از همان آغاز بسیار مهم بود که خانه ها و مکان ها هم خصوصیات سینماتک داشته باشند، هم با شخصیت ها سازگار باشند و هم از نظر معمارى، زیبا و مناسب باشند. یعنى جست وجوى چیزى که در این شهر بسیار کمیاب است. متاسفانه الان شاهد یک معمارى جفنگ و بى ربط هستیم.
• جهانبگلو: این اغتشاش در معمارى که شرح دادید، قابل تسرى به شخصیت ها و آدم ها هم هست. آدم هایى در گیر و دار تناقضات برآمده از برخورد سنت و مدرنیته. از دیدگاهى فیلم لیلا نمایشگر استیصال و ناتوانى بخشى از افراد جامعه _ که ریشه در هنجارهاى سنتى دارند _ در یافتن راه حل مشکلى است که اساساً خصلتى نو دارد و در سنت روشى براى حل کردن آن پیش بینى نشده است. اینکه مردى چنین پرشور همسرش را دوست داشته باشد و براى رفع مشکل پیش آمده نخواهد او را ترک کند، چندان مسبوق به سابقه نیست و به هر حال سنت طلاق دادن و جایگزین کردن زن نازا هنوز هم سنتى استوار و بى خدشه است. حتى کسى مثل محمدرضاشاه با آن ادعاى مدرن بودن ثریا را طلاق مى دهد و با فرح ازدواج مى کند! به نظر من این مسائل و معضلات جامعه معاصر ما در تریلوژى لیلا/ سارا/ پرى انعکاس درستى دارد.
ما در یک جامعه ملتهب زندگى مى کنیم. جامعه اى که در حال طى کردن یک دوره گذار بحرانى است. در آینده مورخان شاید از این مقطع زمانى به عنوان یک دوره خیلى خاص یاد کنند. تصور کنید که از یک سو شاهد سقوط یک شیوه حکومتى با قدمتى ۲۵۰۰ ساله بوده ایم و از سوى دیگر ناظر آغاز یک شیوه جدید. هم از نظر درونى دچار یک دگرگونى دراماتیک ریشه اى شدیم و هم به لحاظ جهانى. ما کسانى هستیم که در یک دوره کوتاه ۲۰-۱۰ سال شاهد سقوط ایدئولوژى هاى بزرگى بودیم که مدت یک قرن یا بیشتر اندیشمندان بزرگى را درگیر خود ساخته و تغییرات بنیادین ایجاد کرده بودند. در عین حال با برآمدن چیزى که مى توان آن را رستاخیز مذهبى و قومى خواند، وارد نوعى تجربه احیا شده قدسى شده ایم و به رغم پیش بینى ها مى بینیم مدام شکاف بین شرق و غرب در حال عمیق تر شدن است. هر چند فکر مى کنم مارشال مک لوهان اشتباه نکرده است و آن دهکده جهانى به دور از ذهن نیست. به نظر مى رسد براى رفع تناقض ها و پر کردن شکاف ها _ چه داخلى و چه بین المللى _ نیاز به زمانى بس طولانى داریم.
• جهانبگلو: به نظر مى رسد بازتاب این تضادها و بحران در شخصیت زن ها بیشتر جلوه مى کند یا دست کم شما در فیلم هایتان اینگونه وانمود مى کنید. ساتیا جیت راى هم به عنوان هنرمندى برآمده از جامعه اى با ساختارى تقریباً مشابه جامعه ما _ جامعه همچون عرصه اى براى تقابل و رویارویى سنت و مدرنیته _ زنان را واجد قابلیت بیشترى براى بازنمود بحران و تناقض مى پندارد. نمونه ها متعددند: «شارولاتا»، «شهر بزرگ»، «دیوار» و... نظر شما چیست؟
من فکر مى کنم در قیاس با جامعه هند مشکل ما حادتر و ریشه اى تر است. هندى ها احتمالاً به خاطر وجود سنت قوى تر و ریشه هاى عمیق تر کمتر از ما دچار تناقض و نوسان هستند. هندوستان فعلى گسست قاطعى با سنت و میراث فکرى و فرهنگى خود ایجاد نکرده است و هنوز از آن تغذیه مى کند. در مملکت ما این گسست ها و چالش ها نمود بیشترى دارد. در دوره رضاشاه به یک باره و با انواع فشارها و محرک هاى مصنوعى از قرون وسطى به قرن بیستم وارد شدیم و پس از آن حدود ۵۰-۴۰ سال بعد نیروى قاطعى اعلام مى دارد باید تجربه هاى این نیم قرن فراموش شود و جامعه به قبل از آن بازگشت داده شود. تجربه این تلاطمات و نوسان ها در چنین زمان کوتاهى انسانى منقلب با روحى ترک خورده مى سازد. به همین دلیل اسکیزوفرنیاى ما ایرانى ها در قیاس با دیگر جوامع آسیایى بیشتر است.
• جهانبگلو: یکى از مولفه هاى آثار شما وجود سطوح مختلف آگاهى در آنها است. آدم ها از یک سو از نظر شغلى و یا در ارتباط هاى روزمره از وسایل مدرن و تکنولوژیک بهره مى گیرند و در عین حال به لحاظ اخلاقى وجوه سنتى خود را حفظ کرده اند. من فکر مى کنم در فیلم هاى شما و از جمله «لیلا» این لایه هاى مختلف آگاهى قومى و تمدنى به موازات هم و با کنشى متقابل عمل مى کنند.
بله، مثلاً واکنش مادر رضا _ به عنوان نماد و برآیند نیروهاى سنتى _ در قبال وضعیت پیش آمده و نازایى لیلا ترغیب او به رضایت به ازدواج مجدد رضا است. خب سئوال این است که این منطق سنتى چگونه با شیوه جدید زندگى امروزى تطابق مى یابد؟ چون به هر حال این زوج جوان در زمان حال زندگى مى کنند و رابطه آنها شکلى دیگرگونه دارد. بنابراین طبیعى است که نمى توان با یک منطق سنتى به تحلیل مسائلى پرداخت که وجهى امروزین یافته اند و بروز تناقض ها و تصادم ها را پیش بینى نکرد.
• رسولى نژاد: با این توضیحات و در چنین موقعیتى است که مى توان تضادى را که بین گفتار و رفتار رضا و لیلا وجود دارد درک کرد و در سطحى گسترده تر آن را به تلاشى که شخصیت ها براى ارتباط و تفاهم با «دیگرى» به کار مى برند، ربط داد.
در شرایط فعلى جامعه ما روابطى از نوع رابطه رضا و لیلا بسیار کمیاب و استثنایى است. الان خود بینى و خودخواهى بر روابط حکمفرما است. این زوج سعى مى کنند در رابطه با دیگرى شیوه دیگرى به کار برند و حتى به نوعى ایثار و فداکارى دست یابند. انگار که مى خواهند اصطلاحات ریاکارانه و عوامانه «قربونت برم» و «فدات بشم» را صورت عینى ببخشند. البته اگر این رابطه از نظر بسیارى از مردم، عجیب و دور از انتظار مى نماید، قابل درک است چرا که حتى در قانون هم حق تعدد زوجات تا چهار همسر- براى مرد محفوظ است و علاوه بر آن مى تواند تعدادى صیغه هم داشته باشد!

   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 34534


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها