فیلترشکن 1 فیلترشکن2 فیلترشکن3
فیلترشکن4 فیلترشکن5 فیلترشکن6
فیلترشکن7 فیلترشکن8 فیلترشکن9
فیلترشکن10
..................................................
کارکرد رویا در اشعار منوچهر آتشى
تردید در مه
|
|
| «رویا» در اشعار منوچهر آتشى چه نقشى بازى مى کند؟ کیفیت رویاپردازى در آنها به چه نحوى است؟ و عناصر رویاپردازى کدامند؟ «رویا» از آنجا که همسایه دیوار به دیوار «خیال پردازى» است از دریچه زیبایى شناسى هم قابل نگریستن است ولى آنچه در این مقاله منظور نظر بوده و هست نگریستن به رویا در اشعار منوچهر از منظر روانشناسى است یا به عبارت دیگر نقد روان شناختى نه زیبایى شناختى. آنچه معمولاً در نگاه اول به چشم مى آید حضور طبیعت و بومى گرایى است. منوچهر آتشى را باید «شاعر طبیعت» بنامیم. شعر او بدون طبیعت معنى ندارد و این بازتاب عشق و علاقه اى است که او به طبیعت مى ورزد به ویژه اینکه با اصطلاحات بومى هم آمیخته شده است؛ دریا، توفان، آب، ساحل، آویشن، مرزنگوش، کوه، دامنه و مانند آنها کلماتى است که در زادگاه او به کار برده مى شود. کسى که او از اوان کودکى طنین این گونه واژه ها را در گوش دارد آنها را نیز به کار مى برد. این واژه ها همه ذخیره هایى هستند که در ناخودآگاه شاعر نگه داشته شده و در رویاها حضور به هم مى رسانند. شنیدن این کلمه ها در زبان هر روزه کوچه، در رفت وآمدها و در برخوردها ایجاد خاطره مى کنند و این خاطره انگار که جزیى از وجود او شده باشد، در ذهنیت و رویاهایش ظاهر مى شود. انس داشتن با این کلمه ها در زبان هر روزه و علاوه بر آن برخورد مستقیم با آنها به محلى براى دریافت و شناخت مبدل شده چنانچه آتشى در یک سخن عارفانه مى گوید: «به جهان مى ماند این دلم/سیمایى دلقک وار/بر اندرونى غمگین»۱ دو عامل مى تواند در کاربرد این کلمه ها تاثیر گذاشته باشد: اول شنیدن آنها در زبان هر روزه و دوم برخورد مستقیم با واقعیت خارجى و عینى آنها. آدمى به تدریج با همدمى بیشتر با عناصر بومى به ویژه عناصر طبیعى به یک مشابهت دست مى یابد و احساس نوعى یگانگى به او دست مى دهد، حالت حاد این همدمى در کشف و شهود عارفانه است. آتشى مى گوید: «داربستم را بر چار راه کوچه هاى امروز بیاویزم/ و گلیم نخ نماى روحم را/ به نقش هاى زنده بیارایم.»۲ این عناصر و پدیده ها تا آنجا پیش مى رود که انگار جزیى از وجود آدمى شده و آدمى با آنها زندگى مى کند. خاطره «فایز دشتستانى» و دوبیتى هایش از خاطرات ذهن آتشى است. زنان جنوبى به ویژه مسن ترها این دوبیتى ها را از حفظ دارند و گاه و بیگاه مى خوانند. بازتاب این عناصر بومى در اشعار آتشى از یک جهت دیگر هم قابل بررسى است. ممکن است این عناصر در ذهن هر بومى آنجا به یک نحو تداعى داشته باشد، در ذهن آتشى نیز آن گونه که با منش و رفتار او آمیخته شده است به گونه اى دیگر تداعى مى کند. آتشى خوب توانسته است خود را از آسیب آسمانخراش ها، دود ماشین ها و آپارتمان ها دور نگه دارد و با حفظ دستاورد بومى خود آن را براى هر طیف از افراد انسانى قابل فهم کند و با این روش از بومى گرایى به نوعى انسان گرایى برسد. اگرچه شعر او ردپاى یک جبر محیطى را با خود دارد ولى تمام و کمال مسحور و مقهور آن نشده است. محیط جغرافیایى و آب وهواى شرجى اگرچه بر جان آتشى سایه انداخته ولى ذهن پیشرو او همواره در جست وجوى ناشناخته ها و مجهولات دیگرى است. او در فضاى ظاهراً بسته جبر محیطى همیشه روزنه اى را نقب مى زند تا به تفکرات ناب و آبى خویش دسترسى پیدا کند. این ذهن پیش رو راه خود را از میان همان عناصر بومى مى جوید، البته به شرط رسیدن به کرانه شعر؛ از این رو به نوعى «زمزمه گرى» مى ماند و نوعى «حدیث نفس» در آن بازى مى کند. شاعر با خودش حرف مى زند، حرف مى زند، حرف مى زند و دوست دارد از راز آنچه او را برآشفته است سردربیاورد: «آوازها چگونه به دنیا مى آیند؟/ آوازهاى تلخ/ آوازهاى زخمى غمناک/ آوازها چگونه غم انگیز مى شوند.؟»۳ و حتى بعضى اوقات با تردید مواجه مى شود: «همه جا مى بینمت/ به درخت و پرنده و آینه/ نمى دانم اما/ تو مرا دنبال مى کنى/ یا من تو را؟/ اى چشم شیرین دلربا.»۴ این تردید داشتن ها دورنگاه شعر او را مه آلود مى کند، با حدیث نفس و زمزمه گرى سعى مى کند جاده را بیابد، جاده اى که تکرارى نباشد: «تردیدم آغازگر راهى نرفته است/ راهى/ که مى آغازمش/ تا به پایانش برسانم تا از احتمال حادثه و کشف/ برهنه اش نکرده باشم/ در جاده هاى تکرار/ خواندنم مى گیرد.»۵ همان گونه که ویژگى تمام رویاها است، «تداعى» معانى در این زمزمه گرى ها نقش عنصر اصلى را بازى مى کند. در رویاها به دلیل آزاد بودن حواس و انقطاع آنها از عوامل خارجى ذهن آزادانه تر به فعالیت مى پردازد بنابراین از این شاخه به آن شاخه پریدن، از اینجا به آنجا رفتن و از این رو به آن رو شدن همیشه در رویاها مى آید. عمدتاً معانى و صورى که شباهت به هم دارند در این تداعى ها پیدا مى شوند و یکى پشت سر دیگرى همدیگر را فرامى خوانند: قایق ایستاد/ و دریا را/ به اسکله گره زد/... خیال/ که بال مى دهد پرندگان دریایى را/ فراز حادثه اى/ که دیده نخواهد شد هرگز/ بر دریایى که به اسکله گره خورده است.../ در شب طولانى فراق/ دلى که عاشق است/ امید در بامداد نمى بندد/ که ظلمات را به تلاطم نمى پیماید/ تا حجله سبز خلیج زادگاه.../ حرامیان/ کمان کشیده پس هر سایه و خیزاب در کمینند.»۶ پى نوشت ها: ۱- آتشى، منوچهر، گندم و گیلاس، نشر قطره، ،۱۳۷۰ تهران، ص ۱۵۶ ۲- همان... ص ۶۴ ۳- آتشى، منوچهر، وصف گل سورى، نشر مروارید، ،۱۳۷۰ تهران، ص ۱۲۶ ۴- گندم و گیلاس، ص ۹۱ ۵- همان، ص ۱۱۳ ۶- همان، ص ۱۰۷
.....................................................
.
•.......................................... |