یادداشت های آلبالویی
  
 حرکت به سوی انتقاد
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 23 آذر ماه سال 1386
تودرمن فرومی روی/آرام ...آرام ...آرام

مارمولک ها روی هم راه می روند/راه می روم روی/ کی رم

 

بالا وپایین می شوم/ شق می کنم/ زنانگی ام را می اندازم/تختخواب

 

به پشت بغل می کنم / ساعت های که با توهستم/آرام درتوپنهان می شوم

 

تومی شوی خودم/ صدادرتومی شودخنده/گیلاس/ چهچهه/ تکرار/ می افتد/ نفس

 

تودرمن آزاد / من درتو/ مول کول... یاشاید نطفه ...

.....

شاید شکستن تن درتن دیگر برای بیرون آمدن ازدلتنگی ها باشد .قسمتی ازشعر(آرام درتوپنهان می شوم)رابه جای مقدمه روی این پست می آورم . دروب گردهای همیشه ام به مطالب زیر برخورد کردم که اینجا دوباره می گذارمشان برای همجنسگرای ها

 

آشنایی با ژان کوکتو همجنسگرای فرهیخته فرانسوی




Jean Cocteau

شاعر، نقاش، نمایشنامه‌نویس
بازیگر و فیلمساز فرانسوی1889 –


نویسنده: دیوید آلدستاد1
برگردان و ویرایش: مهدی


ژان کوکتو، یکی از پرکارترین فرهیختگان فرانسه است که شهرت او عمدتا بابت فعالیت‌هایش در عرصه‌ی سینماست. وی نخستین شعر خود را در حدود بیست سالگی منتشر کرد و در اواخر دهه‌ی دوم زندگی خود به خاطر موفقیت باله‌ها و نمایش‌های متعددی که نویسندگی آنها را بر عهده داشت، به عنوان هنرمندی محترم، و علاوه بر آن به عنوان یک مرد پاریسی ِ اجتماعی و محبوب، آوازه‌ی فراوانی یافت.
کوکتو که دوران تحصیل رسمی خود را در یک مدرسه رایگان و سطح پایین سپری کرد، توانست با مطالعه‌ی زیاد شخصی و سفرهای گسترده، خود را به نحو شایسته‌ای تربیت نماید. در اویل دهه‌ی 1920، نخستین خاطرخواه و عاشق کوکتو، یعنی ریموند رادیگیوت2 (رمان‌نویس)، در اثر ابتلا به حصبه درگذشت و بنا به گفته‌های رایج، کوکتو برای گریز از رنج این ضایعه، پس از مدت کوتاهی به مواد مخدر پناه برد.
این شاعر در 1930 به فیلمسازی روی آورد که به عقیده منتقدان، بهترین رسانه برای بیان و نمود هنری وی است. برای مثال در فیلم خون شاعر3 (1930) که یک طرح استیلیزه و کوچک همجنسگرایانه درباره‌ی دشواری آفرینش شعری است، شخصیت‌ها مشابه و برگرفتی از آدم‌های طراحی شده توسط خود کوکتو است: افرادی خشن و گستاخ، با حرکات ساده، دارای چشم‌های درشت، با ظاهر و خصوصیات ساده و مینیمالیستی، در تصویرسازی‌هایی اروتیک و سوررئال.
از نکات جالب در فیلم‌های بعدی کوکتو، استفاده‌ی فراوان وی از آثار گوناگون خود از جمله نوشته‌ها و شعرهای برجسته‌اش، نمونه‌هایی از نقاشی‌ها و طراحی‌هایش، گویندگی (نریشن ) هایی با صدای خودش، و حتی نقش‌های محوری با بازی خودش در این فیلم‌هاست.
در فیلم‌های کوکتو جلوه‌های ویژه‌ی خیال‌بافانه و دورنماهای عجیب و نامتعارف به وفور به چشم می‌خورد و به علاوه این فیلم‌ها مملو از نمادها و طرح‌هایی ست که همه‌ی آفرینش هنری کوکتو را شکل داده؛ موضوعات و نمادهایی همچون: نارسیسیسم، اسطوره‌ی ارفئوس، آفرینش شعری، آینه و دیگر ورودی‌هایی به جهان‌های مخفی، افسانه‌های پریان، گل‌ها، و نیز انسان‌های زیبا در وضعیت‌های نقش‌نگارانه4.
کوکتو در سال 1937 با معروف‌ترین عاشق خود یعنی ژان مریس5 آشنا شد و کمک کرد تا این شاگرد با استعداد و خوش‌قیافه و خوش‌اندام، به یکی از محبوب‌ترین ستاره‌های سینمای فرانسه تبدیل شود. از میان فیلم‌های برجسته‌ای که کوکتو با همراهی مریس تهیه کرد می‌توان به فیلم‌های کلاسیک دیو و دلبر6 (1945) و ارفه7 اشاره نمود.
سینمای کوکتو نمایانگر تسلط چشمگیر وی در تصویرسازی‌های بدیع و تماشایی است. سینمای شعری او بدون وابستگی به سیستم‌های استودیویی بزرگ و ساختارهای روایی، و مبتنی بر تجربیات شخصی و نظرگاه مستقل وی می‌باشد.
همجنس‌دوستی( همجنس خواهی؟)؟، در فیلم‌های کوکتو، همه جا به چشم می‌خورد و این گرایش به ویژه از طریق به تصویر کشیدن مردان جذاب و ترسیم وسوسه‌انگیزی از روابط آنها نمایانده شده است. برای مثال می‌توان به صحنه‌ی آغازین فیلم ارفه و رابطه‌ی ارفه و سجست8 (که بازی آنها را ماریس و ادوارد درمیت9، آخرین کارآموز کوکتو و جانشین رسمی وی، بر عهده دارند) در آن فیلم اشاره کرد.
کوکتو به همراه ماریس سهم عمده‌ای در احیای صنعت سینمای فرانسه در حین جنگ جهانی دوم و پس آن داشته است. کوکتو در این زمان به بهانه‌ی فعال نبودن و حضور نداشتن در مقاومت فرانسه، در معرض انتقادها و عیب جویی‌های فراوانی قرار گرفت که اغلب ناعادلانه و در واقع همجنس گرا هراسانه (هوموفوبیک) بودند. اگر چه کوکتو هنرمندان را به سخن‌گویی بی‌پرده در برابر سلطه‌ی غیر منصفانه‌ی سیاسی دعوت می‌کرد، خود شخصا نقشی در این مورد نداشت و این از بابت راز برملای اعتیاد و همجنسگرایی وی بود، که او را در مقابل حملات جناح راست کاملا آسیب پذیر می‌کرد.
در دوره اشغال نازی‌ها، فیلم‌ها و اجراهای کوکتو متوقف و ممنوع شد و خود او مورد خشونت‌های فیزیکی و توهین‌های همجنسگراستیزانه زیادی قرار گرفت. کوکتو در این زمان و نیز تا پایان عمر به رغم این سختی‌ها همچنان به نوشتن، فیلمسازی، و مسافرت و مصاحبت و جذب دوستان معروف و حامیان و شاگردان متعدد ادامه داد.
ژان کوکتو، پس از یک زندگی هنری سرشار، و کسب جوایز و افتخارات بسیار، درسال 1963 در پی یک حمله ی قلبی درگذشت. کوکتو تا به امروز یکی از مشهورترین و ستوده‌ترین چهره‌های فرهنگی فرانسه باقی مانده است.


پی نوشت:

David Aldstadt
Raymond Radiguet
Le sang d'un poète
iconographic
Jean Marais
La belle et la bête
Orphée
Cégeste
Edouard Dermit
.....

توماس مان و ناکامی های جنسی اش


توماس مان در سال 1875 در شهر لوبک آلمان بدنیا آمد. تا اتمام دوران دبیرستان را در همین شهر گذراند و شاگرد ممتاز و درخشانی نبود. در 19 سالگی به همراه خانواده اش عازم مونیخ شد و در آنجا به کار پرداخت و همزمان در دانشگاه اسم نویسی کرد. در سال 1897 مدتی با برادرش هاینریش مان در ایتالیا بود و
رمان " بودنبروکها" را نوشت که در واقع اقتباسی از زندگی خانوادگی خود وی بود و برایش شهرتی جهانی بدنبال داشت. بعد از آن چند اثر دیگر و از چمله " تونیو کروگر" و " مرگ در ونیز" را نوشت و در 30 سالگی با کاتیا ازدواج کرد. در سال 1924 " کوه جادو" را انتشار داد که 5 سال بعد برای وی جایزه نوبل را به ارمغان آورد. و این زمانی بود که آلمان جنگ چهانی اول را پشت سر گذاشته و جمهوری وایمار را پایه گذاری کرده بود.
در سال 1933 که حزب نازی های آلمان بر مسند قدرت نشست، توماس مان راهی سوئیس شد و در آنجا با آزادیخواهان به همکاری پرداخت. سپس به چکسلواکی رفت و به جای تابعیت آلمانی که از دست داده بود، تابعیت این کشور را پذیرفت ولی در سال 1938 بعد از حمله هیلتر به اروپای شرقی، توماس مان به فرانسه و سپس به انگلستان گریخت و سرانجام از آمریکا سر درآورد و تابعیت آنجا را پذیرفت. در این سالها توماس مان لحظه ای از فعالیتهای آزادیخواهانه سیاسی باز نایستاد و در کنار کارهای ادبی، مقالات سیاسی خود را نیز منتشر می کرد. بعد از جنگ، در شهر زوریخ اقامت گزید و عاقبت نیز در سال 1955 در همانجا درگذشت.
+ + + + +
اما این تنها زندگی ظاهری توماس مان است بعبارت دیگر گزارش گونه ای از زندگی یک نویسنده که تنها به داده های تاریخی بسنده می کند و از کنار توفان درون هنرمند می گذرد. زندگی واقعی توماس مان اما مثل زندگی هر هنرمند حساس در ژرفا جریان داشت، مثل آتشی در زیر خاکستر بود که اگر راهی به بیرون پیدا کرد، راه هنر بود.
توماس مان مراحل مختلفی را طی کرده است، از طرفداری از فلسفه نیچه تا شوپنهاور، از پوچگرایی تا بی تفاوتی سیاسی تا انقلابیگری و امید به آینده انسان و جامعه تا فعالیت ضد فاشیسم. در همه این مراحل اما یک خصوصیت او ثابت و بلاتغییر ماند : علاقه او به همجنس. و این خصوصیت گویا آن آتش پنهان زیر خاکستر بود که کم و بیش در همه آثار او و هر بار به شیوه ای آشکار شد.
تناقض زندگی توماس مان گویا که قبل از او نیز وجود داشت و بهمراه وی زاده شد : پدرش بازرگانی بود که به مقام سناتوری شهر لوبک نیز رسید و مثل تمام نجیب زادگان اصیل آلمانی هوادار نظو و انظباط بود. بر عکس، مادرش خون گرم پرتقالی را داشت و در آمریکای جنوبی بدنیا آمده بود، بسیار حساس، بسیار زیبا و در کنار همه اینها اهل موسیقی نیز بود. توماس مان از هر کدام نیمه ای را به ارث برد؛ نظم و انظباط را از پدر، و حساسیت و هنر را از مادر. حاصل همه اینها تناقضی مدام بود که از او یک بورژوای سرگردان ساخت.
همجنسگرایی وی از همان کودکی بر وی آشکار و مسلم بود. تفاوت او با همبازیهایش نیز ناشی از همین بود. او پیوسته از خودش می پرسید: " چرا اینهمه عجیبم؟.... و بیت بچه های دیگر مانند بیگانه ای هستم؟ به آنها نگاه کن، شاگردان خوب، و آنها که در جایگاه متوسط اشان محکم و استوار ایستاده اند، آنها....شعر نمی گویند، و به چیزهایی فکر می کنند که همه فکر می کنند و می توان به صدای بلند گفت.... اما من، من چه هستم؟ و آخرش به کجا خواهد کشید؟ (1)
سرنوشت توماس مان این بود که به گونه ای دیگر فکر کند، شعر بگوید و کارش به نویسندگی بکشد.
در دوران مدرسه عاشق همکلاسی اش می شود. آرمین اولین عشق اوست و در عین حال سایه ای که می رود تا مان را تا آخرین لحظه های زندگی اش تعقیب کند. در یکی از آخرین نامه هایش نوشت: " آرمین مارتنس
، این نام را باید برجسته نوشت، من عاشق او بودم." (2) (Armin Martens)
ولی این نوجوان بیشتر در هوای اسب سواری است و بعد از آن هم به دنبال دختران می افتد. توماس مان او را بنام هانس مانزن وارد یکی از اولین اثرهای خود " تونیو کروگر" می سازد. ویلری تیمپه
دومین عشق اوست. گفته می شود که توماس مان چند بار رابطه جنسی ( Wilri Timpe)
با این همسال خود داشته و شاید بی دلیل نیست که با وجودی که این فرد بهرحال به صورتی وارد " کوه جادو" می شود ولی تاثیر دیرپای آنچنانی بر روح و روان نویسنده نمی گذارد و نیز او کسی است که توماس مان در دفتر خاطراتش کمتر اسمی از او می برد.
در 18 سالگی، بعد از عزیمت به مونیخ با نقاشی به نام پاول آشنا می شود. این آشنایی همراه با احساسات بسیار تند عاشقانه است ولی طرف مقابل جز یک دوستی بسیار معمولی چیزی نمی خواهد. او نیز به نوبه خود وارد " دکتر فاوستوس" می شود.
شکستهای پی در پی، توماس مان را واداشت که با خودش بیش از پیش مبارزه کند. در این سالها با زنش کاتیا آشنا می شود. ازدواج با کاتیا هیچ دلیل عاشقانه ای ندارد. مان جواب این معما را خود در یکی از دفترهای خاطراتش برای خودش داده است که 20 سال بعد از مرگ وی بوسیله دخترش برای خوانندگانش نیز منتشر شد. " ازدواج بهترین راه است برای نشان دادن اینکه انسان یک مرد حسابی است." و توماس مان ازدواج کرد و علاوه بر آن، و البته باز هم مانند یک مرد حسابی، صاحب 6 فرزند شد.
آیا توماس مان همجنسگرایی خودش را به زنش اقرار کرد؟ کاتیا این را هیچگاه بروز نداد. چیزی که مشخص است اینکه کاتیا بعد از ازدواج گاه و بیگاه به هر حال شاهد ماجراست. در سال 1913 وقتی به ولادیلاو موس
یعنی همان نوجوان زیبای 13 ساله لهستانی، که در " مرگ در ونیز" به تاچیو ( Wladyslaw Moes)
تغییر نام می دهد، برمی خورد، کاتیا نیز شاهد هر روزه توفان درون توماس مان است. " به او علاقه بی حصر و اندازه پیدا کرد، و او را در ساحل با همبازیهایش نظاره می کرد." (1) این را زن توماس مان در خاطراتش می نویسد و توماس مان البته پا را از این فراتر می گذارد و تاچیر را شب و روزریال، در کوچه و خیابان، در هتل محل اقامت و در ساحل، پوشیده و یا نیمه لخت می جوید، یعنی آن کاری که آشنباخ ، قهرمان داستان (مرگ در ونیز) انجام می دهد. و البته چون قسمت عمده این تعقیب ها و نظربازی ها یا در خفا و یا در ذهن توماس مان انجام می گیرد، کاتیا فقط به قسمتی از ماجرا راه پیدا می کند. ناگفته پیداست که اینجا نیز احساسات به ارث برده از مادر است که وی را به این شهر چنوبی، شهر عشق و موسیقی، می کشاند. زمانی نیچه نوشته بود : " اگر بخواهم دنبال واژه دیگری برای ونیز بگردم، کلمه موسیقی را پیدا می کنم." و برای توماس مان، این شهر " زیبا و مشکوک" بود؛ شهری میان بیداری و رؤیا، میان خشکی و آب، زندگی و مرگ. از طرف دیگر رابطه جنسی بین دو مرد در این شهر ازادتر بود و خودفروشی مردان نیز سنت دیرینه ای داشت. ایتالیا به این دلایل، بویژه در نیمه دوم قرن 19 میلادی، به اقامتگاهی برای همجنسگرایان کشورهای مختلف اروپایی فرا روئید(2). توماس مان در این شهر بدون تابو باز درگیر بین دو دنیای ضد و نقیض شد. شهر ونیز برای توماس مان جاذبه ای جنسی داشت ولی با این حال مثل تاچیو به گونه ای بیمار بود و مرگ را تداعی می کرد و هر دو، هم ونیز و هم تاچیو، مثل احساسات جنسی توماس مان، از یک طرف جاذبه و کشش و از طرف دیگر ترس را بدنبال داشتند.
عشق به فرزندش کلاوس(3) نیز یکی از عشقهای زجرآور او بوده است. زمانی پیش از آن وقتی مادر بزرگش از او پرسیده بود که آیا دلش پسر می خواهد یا دختر، جواب داده بود: " معلوم است که پسر.... دختر را که نمی شود جدی گرفت." و جدی بودن پسران اما در واقعیت برای توماس مان بالاتر از آن بود که بتواند با آنها طرح دوستی بریزد. بهترین دوستانش زنان بودند و حتی در خانواده خودش نیز با دخترش اریکا رابطه صمیمانه تری داشت و از این رابطه صمیمی بخصوص کلاوس برکنار بود، که نویسنده پدر به او تمایل شدید جنسی داشت.. رویارو شدن با مردان جوان، دنیای او را به هم می زد و فرزندش کلاوس یکی از این مردان بود. توماس مان که زمانی پسر می خواست حالا با احساسی گناه آلود در دفترچه خاطراتش می نویسد: " آه.... کسی مثل من نباید صاحب پسر شود.!" نتایج احساس گناه، گریز و دوری از دوستانش بود که این خود بر حساسیت های او می افزود و همین نیز به نویه خود باعث اجتناب از صمیمیت می گردید.
جهان دو جنگ را پشت سر گذاشته و دستخوش تحولات تازه ای است. از شروع جنگ سرد مدت زیادی نگذشته است و علاوه بر آن و در نتیجه آن گاه و بیگاه، اینجا و آنجا تنور چنگهای دیگری، هر چند کوچکتر می سوزد. نویسندگان آلمان بر اثر همه این حوادث گریبانگیر، سیاسی شده اند و سیاسی می نویسند. توماس مان نیز به نوعی از این مسئله مبرا نیست و ظاهرآ آدم دیگری می نمود که حتی در هنر، مشغولیات دیگری دارد. در سال 1950، توماس مان که حالا دیگر پیر مرد هفتاد و پنج ساله ای است در هتلی
( Grand Hotel Dolder)
در تپه های جنگلی نزدیک زوریخ به استراحت می پرداخت و مثل همیشه وقایع روزانه خود و جهان را یادداشت می کرد. جنگ بین دو کره شمالی و جنوبی از سر گرفته شده بود، و ظاهرآ چنین به نظر می رسید که تنها دلمشغولی او همین معضل سیاسی و نظامی بود. و براستی که یادداشتهای این نویسنده انساندوست نشان می دهند که او هر چیزی را که به سرنوشت انسان و انسانیت پیوند می خورد به گونه ای تعقیب می کرد. ولی مثل همیشه، در ژرفای ذهن نویسنده جنگ دیگری نیز جریان داشت. این جنگ رفته رفته جنگ دو کره را زیر شعاع خود می گرفت و به مهمترین مسئله روز توماس مان تبدیل می شدک توماس مان عاشق گارسن جوان هتل محل اقامت خود شده بود و وقتی این مرد جوان، سیگار نویسنده را روشن می کرد و در حین کار دستانش به دستان وی می خورد، نویسنده به اوج التذاذ و خوشبختی خود می رسید. نویسنده از همین ها نیز یادداشت بر می داشت و حالا دیگر به امیال جنسی خویش، لااقل در پیش خود و در دفتر یادداشتش، شاید در نتیجه رشد شخصیتی، اعتراف می کرد: " چه چهره دوست داشتنی و چه صدای مطبوعی....همبستر شدن با او چه زیبا خواهد بود.(1)
دفتر یادداشت توماس مان رفته رفته آکنده از نام فرانس می شد ولی لحظه خداحافظی باز مانند همیشه رسید و نویسنده بدنبال وقت مناسبی می گشت تا با این گارسن جوان به تنهایی و دور از چشم دیگران وداع گوید و در دفترش نوشت : " مدت درازی دست همدیگر را فشردیم. او گفت: اگر ما همدیگر را نبینیم چی و من دیگر هیچ نمی توانستم بگویم جز اینکه: خوش باشید فرانس عزیز. شما راه خود را بهرحال پیدا خواهید کرد."(2)
توماس مان بعد از بازگشت بسرعت برای او نامه ای نوشت و در آن باز هم مسئله کمک مالی را یادآوری کرد. مدتی گذشت و از جواب خبری نشد. نویسنده ای که از چهار گوشه جهان نامه دریافت می کرد اینک بی صبرانه در انتظار چند خط از یک گارسن جوان سویسی است: " آه! اگر آن جوان بداند که من چه بی صبرانه منتظر چند کلمه از اویم، ذره ای بیشتر عجله می کرد."(3) و چند سطر بعد : " چرا نمی نویسی که از نامه ام خوشحال و خوشنود شده ای، احمق عزیز."
این آخرین عشق بزرگ توماس مان بود ولی نه آخرین عشق. و با این وجود او در سوگ جدایی از فرانس عزادار ماند و نوشت : " دلم می خواهد که بمیرم، چرا که دوری آن جوان را دیگر نمی توانم
تاب بیاورم."(4)
شوربختی سنین پیری توماس مان البته تنها از این آخری نبود. نامهای آرمین، ویلری، پاول، ولادیسلاو، کلاوس و فرانس تغییر پیدا کرده و در قالب داستانهای ادبی، به چهار گوشه جهان پراکنده شده بود. ولی نامهای اصلی هنوز در ذهن نویسنده بود و جایی در ژرفای ذهن او رسوب کرده و مدام آزارش می داد. نویسنده شاید در آخرین لحظات عمرش نیز همین نامها را زمزمه می کرد و شاید هم برای آنها داستانهای تازه ای می ساخت.
اعتقاد و پافشاری بر خود و احساسات خود، در وهله اول اعتراف به وجود خویشتن یگانه و نیز قبول واقعیت وجودی خود است.(5) با در نظر گرفتن این مطلب در می یابیم که توماس مان تقریبآ هیچگاه وجود خود و احساسات خویش را جدی نگرفت. احساسات در همه حال به همراه انسان زاده می شوند و سپس تغییراتی می یابند، سرکوب می شوند و چهره عوض می کنند ولی هیچگاه از بین نمی روند. به همین دلیل نیز هست که ما انسانها در پیری نیز احساسات کودکی خود را باز بصورتی تکرار می کنیم و یا حتی بعبارتی به کودکی خویش باز می گردیم. بیگمان چیزی که احساسات ما را سرکوب کرده و در مواردی تغییر مسیر می دهدف اعتقادات ماست. و این بخصوص در مورد توماس مان آشکاری می یابد. به نظر می رسد که در درون این نویسنده، احساسات و اعتقادات متضاد هم، از کودکی تا زمان پیری، مثل دو همسایه متخاصم، در کنار یکدیگر به یک حیات پر تشنج ادامه می دهند که برد البته همیشه از آن همسایه دوم است. با این وجود همسایه اولی آرامی ندارد و گاه و بیگاه، اینجا و آنجا، بدنبال موقعیتی می گردد که اضهار وجود کند. " تونیو کروگر" و کتاب " مرگ در ونیز" و دیگر آثار توماس مان نتیجه همین اضهار وجود امیال سرکوفته است.
شاید لازم بود که توماس مان نیز زندگی اش را مثل اسکار وایلد و پاول ورلن و ارتو رمبو، چون یک اثر هنری، خود از نو می ساخت. ولی توماس مان بهمین دلیل، پیوسته بحرانی است. برای چیره شدن بر این بحران، او سعی می کند از نیمه ای از وجود خود بگذرد و آن را نادیده بگیرد، ولی واقعیت لجوج خود را بر ذهن او تحمیل می کند. توماس مان در مبارزه بر علیه طبیعت خویش هیچگاه پیروزمند نیست، توانایی هنرمندانه توماس مان در حقیقت از همین ناتوانیها و شکستهای او مایه می گیرد. حاصل این عشقها و شکستها برای مان این بود که او را هنرمند ساخت.
توماس مان می خواهد این احساسات نسبتآ پنهان را شکل هنری بدهد تا از دستشان خلاص شود. ولی تناقض همزاد او گویا در ادبیات نیز گریبان نویسنده را رها نمی کند. احساسات او احساساتی اصیل و انسانی هستند و این همان چیزی است که محتوای داستانهای او را تشکیل می دهد ولی توماس مان آنجایی که به شکل و فرم داستان می رسد سنت گرا می شود. محتوای داستانهای توماس مان ژرفای روح آدمی و هزارتوی انسن قرن بستم است. ولی در شکل از حد رمانهای ناتورالیستی قرن 19 فراتر نمی رود. نظم و انظباط و ظاهر پدر، خود را به فرم داستانهای وی منتقل کرد و احساسات سرکش مادر، محتویات را ساخت. این فرم همان چیزی بود که بر احساسات او به گونه ای مهار می زد و آنها را به حالت اعتدال نگاه می داشت. برای اینکه این احساسات زنجیر بگسلند، نویسنده می بایست آنها را از بند فرم سنتی می رهانید و به آنها فرم و همسنگ آنان را می داد ولی تاثیر پدر قویتر از این بود. توماس مان در داستانهایش نیز بورژوای سرگردان ماند. به این ترتیب پاسخ اینکه چرا نویسنده حتی در داستانهایش مرد عاشق را به کام نمی رساند واضح است: یکی از دو طرف رابطه اگر همان توماس مان واقعی نیست، لااقل مهمترین خصوصیات او را داراست. بعبارت دیگر تونیو کروگر و آشنباخ، شخصیتهای واقعی ولی ادبی شده ی نویسنده اند. به کام خوشبختی رساندن آنها و درگیر کردنشان با رابطه جنسی با همجنس، بدان معنی است که نویسنده علنآ بر این گونه رابطه جنسی صحه می گذاشت و جرآت توماس مان البته از این کمتر بود. او می خواست این رابطه انسانی و طبیعی را تا حد ممکن تلطیف و افلاطونی کند و اعتلا بخشد تا سرانجام از حالت زمینی خارج و به اوج خدایی برسد. اگر تاچیو در کتاب " مرگ در ونیز" چون خدایی کوچک گویا از دنیاهای آنسو می آید و در آخر، لحظاتی قبل از مرگ آشنباخ، او را به اشاره دستی به نامتناهی های دریا و به ابدیت فرا می خواند، تنها بر همین زمینه قابل توضیح است: " او بر ترس خود از عشق جسمی نمی توانست پیروز شود، ریاضت، طبیعت دوم او شده بود."(1) و گاهی حتی از اینکه هنرش را بر زمینه عشق به همجنس خلق می کرد شرمگین می نمود: " مردمان پاکدلی که تحت تاثیر هنرمند قرار گرفته اند متاسفانه می گویند " موهبتی است" چون فکر می کنند که نتایج روشن و عالی طبعآ باید علل روشن و عالی نیز داشته باشند. هیچکس تصور نمی کند که این "موهبت" ممکن است موهبتی مشکوک باشد و صورت اسف انگیزی در باطن داشته باشد."(2)
این شکها و تردیدها برای توجیه ریاضت توماس مان کافی است. نویسنده گاهی پا را از این هم فراتر می گذارد و احساس پرصلابتش به همجنس، احساسی شیطانی و تاریک می شود، و نیز راهی بسوی جهنم، که شاید همان ادبیات است: " ادبیات حرفه نیست، بلکه لعنت است" ، این را نویسنده از زبان تونیو کروگر می گوید، شخصی که مانند اکثر انسانهای شکست خورده داستانهایش، خود اوست.
1- Harpprecht, S. 1824
+ سه دهه بعد که خبرنگاران رد فرانس را در نیونیورک پیدا کردند، وی از احساسات عاشقانه توماس مان اظهار بی اطلاعی کرد و از اینکه باعث خیال پردازیهای شبانه نویسنده شده بود، شوکه شد.
2- Harpprecht, S. 1826
2- توماس مان: تونیو کروگر، ص. 53
3- Ebda, S. 1828
4- Ebda.
5- منظور همان چیزی است که در نزد همجنسگرایان غربی
نامیده می شود که بهترین واژه مترادف آن Coming Out
در فارسی برون آیی و یا حتی کوتاهتر برونایی است.
......

لودویگ ویتگنشاین و سیخ بخاری


سالها پیش منوچهر بزرگمهر کتاب یوستوس هارت ناک بنام " ویتگنشتاین" را به فارسی ترجمه کرد اما گویا آن روزها فلسفه ویتگنشاین در ایران چندان معروف نبود؛ چه کتاب گفته شده از استقبال درخور برخوردار نشد. اما ترجمه آقای حسن کامشاد از کتاب دیوید ادموند و جان ایندو بنام " ویتگنشاین-پوپر و سیخ بخاری" با استقبال بهتری مواجه شده است.
سانسور کردن گرایش جنسی نویسندگان، نقاشان، فیلسوفان و... خارجی که آثارشان در ایران منتشر میشود کار تازه ای نیست و دور زدن همجنسگرایی ویتگنشاین ( و دیگران) هم بخشی به ادامه خودسانسوری مترجمان ما بر می گردد و بخشی به سانسور حکومتی. ما در این نوشته به معرفی ویتگنشاین و مسئله همجنسگرایی او می پردازیم و برای آشنایی با فلسفه او شما را به خواندن کتابهای ایشان دعوت می کنیم.

لودویگ ویتگنشاین در1889 در شهر وین در اتریش بدنیا آمد و در سال 1951 در کشور ایرلند درگذشت. او را بعنوان یکی از فیلسوفان برجسته قرن بیستم می شناسند. او یهودی تبار بود و خانواده اش بعدها به دین مسیحیت گروید.
کتابی که آقای حسن کامشاد ترجمه کرده در باره بحتی ده دقیقه ای است که بین ویتگنشتاین و کارل پوپر ، یکی دیگر از فیلسوفان اهل وین و باز یهودی تبار، در یکی از سالنهای کوچک دانشگاه کمبریج انلگستان
پیش می آید. علاوه بر یهودی تباری ، وینی و فیلسوف بودن، وجه تشابه دیگر پوپر و ویتگنشاین این است که هر دو در نتیجه جنگ جهانی مجبور به جلای وطن می شوند و در کشورهای دیگر زندگی خود را می گذارنند و هر دو در دوره ای به تدریس رو می آورند. اما اختلاف این دو کدامها هستند و چطور شد که این دو فیلسوف با پیش زمینه های نسبتآ مشترک تا این اندازه به نتیجه گیریهای فلسفی متفاوتی دست می یابند؟
پوپر در یک خانواده متوسط بزرگ شده ، دگرجنسگرا است و ازدواج کرده است. اما ویتگنشاین در خانواده ای پروتمند رشد کرده، همجنسگراست و تا آخر عمر مجرد ماند و همیشه خود را تنها حس می کرد. آیا همین اختلاف در شکل گیری افکار فلسفی آنها و تفاوت نگاهشان به مسائل نقش داشته اند؟ (آیا طرفداران فلسفه به طرح چنین سئوالی از طرف ما خواهند خندید؟ بهر حال سئوالی است بجا)
کارل پوپر و ویتگنشاین هرگز همدیگر را ندیده بودند تا اینکه در دوره زندگی اشان در مهاجرت در انگلستان، روز جمعه 25 اکتبر 1946 پوپر قطار لندن-کمبریج را گرفته به آنجا می رود و در ایستگاه قطار برتراندراسل فیلسوف انگلیسی به استقبال او می آید. قرار است پوپر در جلسه انجمن فلسفه دانشگاه کمبریج سخنرانی کند. جایی که ویتگنشتاین، همشهری نادیده او، ریاضیات و فلفسفه را تدریس می کند و شاگردان و طرفداران زیادی دارد. ریاست جلسه هم با برتراندراسل است. ویتگنشاین در این جلسه شرکت می کند و اولین ملاقات دو فیلسوف همینجا حادث می شود و بحثی ده دقیقه ای در باره فلسفه بین آنها در می گیرد. کتاب ترجمه آقای کامشاد در باره همین بحث ده دقیقه ای است. ما پیشاپیش خواندن کتاب را به دوستان پیشنهاد می کنیم، حتی اگر علاقه ای به مسائل فلسفی نداشته باشید چه در این کتاب بطور ساده و نسبتآ روان با اندیشه های فلسفی هر دو فیلسوف آشنا می شوید.
اما این اطلاعات را هم در باره ویتگنشاین داشته باشید:
ویتگنشاین در سال 1889 در شهر وین و در خانواده ای ثروتمند متولد شد. در 14 سالگی وارد مدرسه ریاضیات و علوم طبیعی شد. در سال 1906 به برلین (آلمان) رفت و در رشته مهندسی مکانیک شروع به تحصیل کرد. دو سال بعد برای ادامه رشته تحصیلی خود در دانشگاه منچستر در انگلستان ثبت نام نمود. بمرور علاقه اش به ریاضیات و منطق ریاضی بیشتر شد و خود را به دانشگاه کمبریج انگلستان منتقل کرد، جایی که جو همواروتیسمی آن در آن روزها زبانزد همه بود. همجنسگرایی ویتگنشاین و بخصوص روابط جنسی او با شاگردان خود و دیگر فیلسوفان جوان در کمبریج موضوع تازه ای نیست هر چند که طرفداران او در کشور ما ممکن است این اخبار را تا بحال نشنیده باشند.
ویتگنشاین بعدها کمبریج را رها کرد و به نروژ رفت و در آنجا به تحقیقات فلسفی خود ادامه داد.
در سال 1914 با شروع جنگ جهانی اول به وین برگشت و وارد ارتش اتریش گردید اما در سال 1918 به اسارت ارتش ایتالیا در آمد و زندنی شد. او بعد از پایان جنگ و آزادی از اسارت ایتالیا، فلسفه را کنار گذاشت و به شغل معلمی در اتریش روی آورد و مدتی بعد از آن بعنوان کمک باغبان در یک خانقاه مردانه ( محل کار و زندگی دسته جمعی راهبان مجرد مسیحی) مشغول کار شد.
در سال 1929 به کمبریج انگلستان بازگشت و در این دوره است که با دوست پسر خود، فرانک رامزی
که متفکر فلسفی جوانی بود، آشنا می شود. متاسفانه فرانک یکسال بعد در 26 سالگی Frank Ramsey
فوت می کند.
ویتگنشتاین در سال 1938 به تابعیت انگلیس در می آید و تا سال 1947 در کمبریج می ماند اما در سال 1947 به ایرلند می رود و خانه ای در ساحل غربی ایرلند اختیار می کند، جایی که او معروفترین اثر خود بنام " تحقیقات فلسفی"
را می نویسد.(Philosophical Investigatin)
اما دو سال بعد به مرض سرطان مبتلا می شود و در 29 آوریل 1951 فوت می کند. جسد او در شهر کمبریج انگلستان به خاک سپرده شده است.
اینطور به نظر می رسد که ویتگنشتاین با همجنسگرایی خود چندان احساس راحتی نمی کرده است. البته درک این مسئله چندان دشوار نیست چه در زمان او هم در اتریش و هم در انگلستان همجنسگرایی ممنوع بود، مسائل دو جنگ جهانی و بی حقوقی همجنسگرایان در آن سالها و آگاهی بسیار محدود جامعه از مسائل جنسی آن زمان را هم نباید از نظر دور داشت. اما برای اولین بار در سال 1973 شخصی بنام ویلیام بارتلی
نویسنده کتاب بیوگرافی ویتگنشتاین موضوع همجنسگرایی فیلسوف William W Bartely
را مطرح می کند. طبق ویلیام بارتلی، ویتگنشتاین در همان سالهای اولیه جوانی بطور مرتب به پارکی بنام
(گویا پارک برزگی در وین) رفت و آمد داشتهVolksprater park
و در آنجا که باصطلاح پاتوق گی ها بوده، با همجنسگرایان زیادی رابطه جنسی برقرار می کرده. او در شهر کمبریج هم به پارکها و خیابانهای خلوت که پاتوق و محل رفت و آمد همجنسگرایان بوده بطور مرتب سر می زده است. اما وقتی پا به سن می گذارد به رابطه های محکم و دراز مدت با شریک جنسی خود روی می آورد. از جمله بعد از رابطه یکساله با فرانک رامزی ( در نتیجه فوت رمزی)، ویتگنشتاین با یک مهندس ساختمان بنام فرانسیس اسکینر
یک رابطه دراز مدت برقرار می کند.Francis Skinner
گویا ویتگنشتاین به نوع سادومازوخیستی سکس گرایش بیشتری داشته داشته است. مثلآ گفته می شود که او کیسه صفرای خود را بدون بیهوشی موضعی یا کامل انجام داده یا در سالهای جنگ دوست داشته که او را به خط مقدم جبهه ها ارسال کنند تا از نزدیک شاهد درد و رنج سربازان زخمی شده بشود. نمونه دیگر اینکه طبق بعضی ها گویا او در روابط جنسی خود با شاگردانش در دانشکاه کمبریج و یا در پارکهای این شهر بیشتر طرفدار امر و نهی و دستور دهی بوده، چیزی که در روابط سادومازوخیستی جای ویژه ای دارد.دو گروه بطور عمده همجنسگرایی ویتگنشتاین را برجسته کرده اند؛ گروه اول آن دسته از دگرجنسگرایان که مخالف اصول فلسفی او هستند و پوپر را ترجیح می دهند. به زعم اینان چون ویتگنشتاین " همجنسگرا بوده و بی اخلاق" پس به اصول فلسفی او هم باید شک کرد. و گروه دوم همجنسگرایان هستند که با برجسته کردن همجنسگرایی و در عین حال فلسفه اش میخواهند او را بعنوان یکی از فیلسوفان برجسته همجنسگرا برجسته کرده و از این طریق به اعتبار و وجهه اجتماعی همجنسگرایان بیفزایند.
..........

گرایش جنسی صادق هدایت


روانکاوی ادبی آنطور که باید و شاید، هنوز در کشور ما جا نیفتاده است. من روانکاو ادبی نیستم، اما به مطالعه در این زمینه علاقمندم و می دانم که برای پژوهش و تفحص در جان و روان یک نویسنده، علاوه بر تسلط به علم روانشناسی و روان پزشکی، آشنائی با سبک های مختلف ادبی، آثار نویسندگان و ادبیات جهانی نیز لازم است. همچنین کمی شهامت نیز باید داشت.
بنا به آنچه گفته شد نوشته زیر روانکاوی شخصیت صادق هدایت از طریق آثار او نیست، بلکه می خواهم "از ظن خود" یار هدایت شوم و برداشت شخصی خودم را با شما قسمت کنم.
نوشته ها در باره هدایت کم نیستند و کتابهای زیادی در تحلیل نوشته های او، بخصوص " بوف کور" نگاشته شده اند. در اینجا من از همه آنها می گذرم و فقط به کتاب " آشنائی با صادق هدایت" نوشته م. ف. فرزانهریا، چاپ دوم - نشرمرکز بسنده می کنم.
کتاب آقای فرزانه ار آن رو اعتبار بیشتری دارد که ایشان آشنائی و دوستی خیلی نزدیک و طولانی با هدایت داشته است و از طریق کتابش، خواننده با نکات تازه و ناگفته ای از گوشه های زندگی و روحیه هدایت آشنا می شود. البته طبق یادداشت ناشر، نسخه چاپ مرکز با نسخه اصلی کتاب که اولین بار در پاریس منتشر شده، تفاوتهایی دارد اما من امکان دسترسی به آن را ندارم.
آشنائی فرزانه به هدایت
آشنائی فرزانه با هدایت ذر شرایطی صورت می گیرد که هدایت یک نویسنده وعروف است و فرزانه یک پسر جوان هفده ساله محصل دبیرستانی.
فرزانه اولین بار، هدایت را ذر رستوران " پرنده آبی" در ظلع شرقی میدان فردوسی ملاقات می کند. این ملاقات را آقای گوهرین ( مولوی شناس، درویش مسلک، روشنفکر و آزاد اندیشی که انگلیسی را خوب
می داند) ترتیب می دهد. هدایت در همان اولین دیدار " ضمن اینکه طرف صحبتش آقای گوهرین بود، اما زیر چشمی نگاههای سریعی به قیافه من انداخت." ( ص. 29 کتاب)
بعد از آن اولین ملاقات، هدایت با فرزانه و گوهرین در خانه خود هدایت اتفاق می افتد و هدایت کتابهای نویسندگان زیر را به فرزانه جوان معرفی می کند: کافکا، کالدول، اشتین بک، سارتر، کامو، ویرجینیا وولف،
سامرست موام و جویس. مدنی بعد، وقتی فرزانه برای اولین بار به تنهایی به خانه هدایت می رود، مصدری که در را باز می کند، می گوید که " صادق خان منزل نیست." حال آنکه فرزانه هدایت را از پشت پنجره می بیند.(ص.39)
از نویسندگان فوق، ویرجینیا وولف یک نویسنده لزبین انگلیسی است و کافکا هیچوقت ازدواج نکرد و در باره گرایش جنسی او حدیثهای فراوانی بر زبانها است. آشنائی فرزانه و هدایت بیشتر میشود تا جائی که هدایت از فرزانه می خواهد که از خانه اجازه بگیرد که دیر به منزل برود تا بتواند با هدایت به تئاتر برود. حسن قائمیان ( در جمع دوستان معروف به ملولی- که همجنسگرا هم هست) و از دوستان صادق هدایت، در موقع آنتراکت
تئاتر" سرباز شکلاتی" برناردشاو، هدایت و فرزانه را با هم می بیند. این اولین دیدار قائمیان با فرزانه است. در همانجا قائمیان شروع به مدح و تمجید از فرزانه می کند و فرزانه می نویسد " من هم شنیده بودم که قائمیان اهل غلام بارگی ( همجنسخواه) است" (ص.43)
در پایان نمایش تئاتر، قائمیان دوباره نزد آنها می آید و پیشنهاد می کند که با هم به بار " ماسکوت" بروند ولی هدایت فرزانه را به خانه می فرستد(ص.43)( و خودش با قائمیان می رود.؟؟؟؟)
دوستان و همکلاسیهای فرزانه جوان از روابط فرزانه و اینکه توانسته با یک نویسنده مشهور رفت و آمد داشته باشد، داستانها می ستزند و می گویند " هدایت بچه باز است و حالا بند کرده به فرزانه." (ص. 44)
فرزانه بعد از دیپلم گرفتن و آشنائی بیشتر با هدایت، بالاخره دل به دریا می زند و از هدایت می پرسد" بعضی
از رفقا می گویند که شما با زنها میانه خوبی ندارید."(ص.48) و بعد از هدایت می خواهد که یک قرار ملاقات با دختر حاج آقا حسین ملک (که خواهرش همگلاسی فرزانه در انستیتوی فرانسه است) بگذارد.(ص.48). هدایت به سئوال فرزانه در باره میانه با زن ها جواب مستقیم نمی دهد اما حاظر می شود با دختر حاج آقا حسین ملاقات کند آنهم در یک کافه و نه در خانه خود هدایت و دلیلش را اینطور توضیح می دهد" مادرم از ترس اینکه مبادا عشق پیری پدرم بجنبد، حتی کلفتهایی که انتخاب میکند هم باید کور و کچل باشند."
پس مادر هدایت از حنبه روابط پسر خودش (صادق هدایت) با دختران و زنان خیالش امن بوده و می دانسته که " اهل اینکارها نیست" و ترسش این بوده که شوهرش (پدر هدایت) به دختره گوشه چشمی بیندازد.
بهر حال کافه نادری بعنوان محل ملاقات تعیین میشود و جالب اینکه در زمان حکومت پادشاهی پهلوی کافه نادری پاتوق غیر علنی همجنسگرایان تهرانی بوده است( بقول یکی از همجنسگرایان مسن تهرانی که او را می شناسم). بهررو، فرزانه می خواهد از هدایت جوابی در باره " میانه صادق هدایت با زنها" داشته باشد، پس دوباره به او رو می کند و می پرسد " عقیده شما راجع به هموسکشوالیته چیست و چه فکر می کنید؟"(ص.49) جواب هدایت: " بنده چه فکر می کنم؟ از شکسپیر گرفته تا خواجه..... همه اشان اینکاره بوده اند. حیوانات هم اینکاره اند، سگ، خر....طبیعت ایمجوری است. گیرم در اینجا معنی همه چیز عوض میشود. این جا طبیعت هم تغییر ماهیت می دهد. مردها برای اینکه جلو سر و همسر مرد حساب بشوند، خودشان را می زنند به بچه بازی.
Selection naturelle
غیر از عشق است. برای مردهای اینجا بنداز، مردی حساب میشود..... و اسمش را میگذارند نظربازی. آنوقت آنهائیشان که اصولآ، بیولوژیکمان این کاره اند، جانماز آب میکشند...... زیبائی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد. آدم قشنگ قشنگ است، این حساب استتیک است نه......حیوانی..... خودشان هزار و یک جور فسق و فجور دارند و جانماز آب می کشند، ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ همه هموسکسوئل بوده اند. همه اشان میخواهند ادای اسکار وایلد و ژان کوکتو و (آندره) ژید را در بیاورند..... آدمیزاد همه جور هست. مثل حیوانات، گیرم واسه ی آدم عامی جز آنچه اخلاق یادشان داده چیزی وجود ندارد. اما این که سند نمی شود." (ص.50-49)
خواننده اینجا متوجه می شود که صادق هدایت در آن روزها نویسندگان همجنسگرای عصر خود را خوب می شناخته و گرایش جنسی آنها را میدانسته است. بخصوص که در غرب این نویسندگان از جمله پیشگامان نهضت آزادیخواهی همجنسگرایان بشمار می روند. نویسندگانی همچون اسکار وایلد، آندره ژید، پروست و ژان کوکتو.
( حدود دهسال پیش وقتی تصادفی با یک نویسنده نیمه مغروف آشنا شدم و بعد از مدتی بیشتر خودمانی شدیم، طرف گرایش به همجنسخواهی خود را با هزاران حرف و اشاره بیان میکرد اما از گفتن علنی موضوع پرهیز داشت تا بعد از چندین ماه آشنائی فرصتی پیش آمد و با هم تنها شدیم. به طرف اعلام کردم که من با همجنسگرایی مخالفتی ندارم و با زبان بی زبانی به طرف حالی کردم که میدانم که همجنسگراست. اما این نویسنده بدون اینکه گرایش جنسی خود را نفی کند، درست همان حرفهای هدایت به فرزانه در باره هنر استتیک و قشنگی و... را به خود من میگفت و من هم دیگر اصرار نکردم- بگذریم.)
بهر حال فرزانه جوان و کنجکاو از هدایت می پرسد " آیا در اینباره کتابی دارید که بدهید من بخوانم؟" و هدایت جواب می دهد " کتاب؟ از کجایش میخواهی شروع کنی؟ از فروید؟ از عرشفیلد؟ از ژید؟ از پسیکوپاتیا سکسوالیس؟ از کجا؟...." (ص.50) هدایت بعدآ بلند میشود و چندین کتاب از قفسه در آورده جلو فرزانه می گذارد. فرزانه سه تا را انتخاب می کند و هدایت میگوید " غیر از
Corydon
ژید، آن دوتا حرفشان در باره هموسکسوالیته نیست. فقط چشوم و گوش آدم را باز می کنند که مسائل آدمیزاد را با اخلاقیات قاطی نکند"(ص.50) و در همانجا رو به فرزانه می گوید " بهر حال خاصیت خواندن این کتابها این است که اقلآ از عقاید کلثوم ننه دفاع نکنی، مسئل را روشن تر ببینی یا درستر بگویم حرفهای احمقانه را کمتر قبول کنی و قدری پی عقل و منطق بروی."فرزانه کتابها را میگیرد و با خود می برد که بخواند. بعدآ وقتی فرزانه کتابها را بر میگرداند و میگوید کوریدون آندره ژید ( موضوع کتاب همجنسگرایی است) را نپسندیده، هدایت جواب می دهد " از قرار معلوم زن و بچه ای به هم خواهی زد....(ص.51)
......

زندگی و آثار آندره ژید


زندگی و آثار آندره ژید،


"بی هیچ خودستائی و تصنعی، یا شرم و حیائی، من جان خود را در این کتاب
نهاده ام..... امیدوارم این کتابم بتو بیاموزد که به خویشتن بیشتر علاقه بورزی
تا به کتاب."( آندره ژید- کتاب مائده های زمینی. ترجمه جلال آل احمد و پرویز داریوش.)
عشق به همجنس- مائده زمینی آندره ژید، نویسنده معروف فرانسوی ( 1951 - 1869 )

کتابها و نوشته های چندی از آندره ژید به فارسی ترجمه شده اند اما متاسفانه هیچکدام از مترجمان آن وفاداری
لازم به نویسنده نداشته و جنسیت او، که نقشی نقش کلیدی در سیر زندگی، نوشته و تولیدات هنری او داشته اند، را سانسورنموده و با این کار نه تنها به ژید بی وفائی کرده، که با خواننده هم صاف و صادق نبوده اند. البته این مشکل در
رابطه با بسیاری نویسندگان دیگر هم صدق می کند.

اما شناخت آندره ژید بعنوان یک نویسنده همجنسگرای معروف فرانسوی و برنده جایزه نوبل ادبیات، برای هر همجنسخواهی یکی از ملزومات است. آرزوها و آمال او برای عدالت جنسی، صداقت و اخلاس او در ایستادگی به پای افکار و اندیشه های خود، شجاعت و بی ترسی او در اعلام علنی تمایل جنسی اش و طرح آن در کتابهای خود، اعتماد به نفس اش در کنار گذاشتن آنچه که با امیال و آرزوهای انسانی اش همخوانی ندارد، اعتراف به اشباهاتش و بالاخره یک تنه در برابر اردوی منتقدانش ایستادن. همه اینها آندره زید را از دیگران متمایز می کند و زندگی و نوشته هایش امروز الهام بخش همه آن کسانی است که از عدالت جنسی محرومند و و عشق جسمانی و زمینی را گرامی می دارند
آندره ژید در 22 نوامبر سال1869 دریک خانواده مرفه فرانسوی، در پاریس، زاده شد. پدرش حقوقدان، استاد دانشگاه و پیرو مذهب کاتولیک و مادرش پروتستان بود(1)
بنا به نوشته حسن هنرمندی(2)، عضو ایرانی انجمن جهانی ژید شناسان، تا قبل از اعطائ جایزه نوبل ادبی توسط آکادمی کشور سوئد به آندره ژید، کمتر کسی او را در ایران می شناخت. اما پس از آن نام ژید در مطبوعات فارسی بیشتر سر زبانها می افتد تا جائی که تاثیر نوشته های او را میتوان بر شاعران نوپرداز آن دوره کشورمان مشاهده کرد از جمله اسماعیل خوئی، آتشی، نادر نادرپور، فروغ فرخزاد، سپانلو و ه. ا. سایه.
ژید در 19 سالگی نوشته های خود را با اسم مستعار " زن بال دار منتشر می کند. به آفریقا و بخصوص به کشورهای منطقه شمال این قاره خصوصآ تونس، مراکش و الجرائر عشق می ورزد. در 21 سالگی به اتفاق دوستش لورنس به تونس در شمال آفریقا مسافرت میکند. این اولین سفر او به آفریقاست و در آنجا با پسر تن فروشی آشنا میشوند که اولین تجربه
رابطه جنسی او را شکل می دهند. در تونس به ذات الریه مبتلا می شود و مادرش بدنبال او می رود و ژید را به فرانسه باز می گرداند.( ژید در یازده سالگی پدر خود را در از دست می دهد.) اما چند سال بعد دوباره بار سفر می بندد و خود را به شمال آفریقا می رساند. در همین سفر دوم بود که اسکاروایلد، شاعر و نمایشنامه نویس همجنسگرای ایرلندی را ملاقات میکند(3)
و به شناخت بهتری از احساسات جنسی ( همجنسگرایانه) خود دست می یابد.
در 28 سالگی (1897) کتاب "مائده های زمینی" را می نویسد و آن را به دوست خود موریس کی یو تقدیم می کند. این کتاب برگردانی از شور و اضطراب جوانی خود اوست و بعنوان معروف ترین کتاب او شناخته می شود.
در مسیر جستجوی خود ابتدا به مذهب(مسیحی) رو می آورد ولی خیلی زود مذهب را کنار می گذارد و جذب اندیشه های کمونیسم می شود تا جائی که در مراسم خاکسپاری ماکسیم گورکی(4) در میدان سرخ مسکو، در کنار استالین ایستاد.
اما بعدآ از کمونیسم هم دوری گرفت و کتاب << بازگشت از شوروی>> را منتشر کرد که در آن به انتقاد از حکومت کمونیستی اتحاد جماهیر شوروری میپردازد. ( این کتاب توسط جلال آل احمد به فارسی ترجمه شده است). پس از آن ژید
تعلق به هرگونه مذهب و ایدئولوژی را کنار گذاشت. و تنها اعتقاد عمیق او به احساس آدمی پایدار ماند. او بدنبال "خود" یابی بود و این تم بسیاری از کتابها و نوشته های اوست. او اخلاق و سنت ها را به زیر سدوال می برد و بر اساس اینکه تا چه اندازه به حقوق و آزادی انسان خدمت میکنند، به آنها پایبند می ماند. دفاع او از حقوق همجنسگرایان آن هم در آن دور و زمانه واقعآ شجاعت و پیشگامی او از هم عصرانش را نشان می دهد.
ژید با دیگر نویسندگان همجنسگرا همچون مارسل پروست (5)، ویرجینیا وولف و اسکاروایلد روابط نزدیکی داشت(6).
اوالبته مدتی به شعر نویسی رو آورد اما بعدآ آن را کنار گذاشت و به نثر نویسی پرداخت. گفته میشود که آلبرت کامو و ژان پل سارتر هم تحت تاثیر نثر او بوده اند.
ژید علاوه بر نویسندگی، علاقه زیادی به پرداختن به پیچیدگی مسائل حول فرهنگ و هویت جنسی داشت. با کمک تنی چند از دوستان خود مجله << ژورنال>> را تا جنگ دوم جهانی منتشر کرد که جای ویژه ای در ادبیات آن دوره فرانسه دارد(7).
او شصت سال از عمر هشتاد ساله خود را صرف نوشتن نمود و اولین نویسنده فرانسوی بود که همجنسخواهی خود را علنی کرد.
اگر در سال 1947( چهار سال قبل از درگذشت او) کشور سوئد برای ارجگذاری به ژید جایزه نوبل ادبی را تقدیمش کرد اما واتیکان - یکسال بعد از درگذشتش- کتابهای او را - بعنوان کتابهای ظاله و شرک آمیز- در لیست کتلبهای ممنوعه برای مسیحیان وارد کرد.

کتاب "مائده های زمینی" زید در سال 1334 توسط جلال آل احمد و پرویز داریوش ترجمه و منتشر شد( چاپ سوم این کتاب هم در سال 1367 منتشر شد.) حسن هنرمندی علاوه بر ارائه ترجمه دیگری از کتاب مائده های زمینی، کتاب "سکه سازان" ژید را هم به فارسی ترجمه کرده است. هنرمندی همچنین در سال 1349 کتابی به اسم " آندره ژید و ادبیات فارسی" منتشر و در آن به بررسی تاثیر
ادبیات ایران( حافظ، منوچهری، خیام و...) بر آندره ژید می پردازد. علی اصغر سعیدی هم کتاب " آهنگ عشق- سمفونی پاستورال" ژید را در سال 1372 ترجمه و روانه بازار کرد.
از دیگرکتابهای معروف آندره ژید میتوان به " ضد اخلاق" و "کوریدون" اشاره کرد.
او کتاب "کوریدون" را در سال 1924 منتشر کرد . در این کتاب، ژید نه تنها از عشق همجنسگرایانه دفاع می کند بلکه این ادعا را مطرح می سازد که دگرجنسگرائی پدیده ای است ساخته و پدید آورنده اجتماع است در حال که همجنسگرائی امری طبیعی و
فوندامنتال( پایه ای/اساسی) در روابط بشری است. تا آنجا که اطلاع داریم این کتاب به فارسی ترجمه نشده ولی حسن قائمیان (8) درسال 1331 کتابی به اسم " نظربازی" منتشر می کند و در آن به بحث حول نظر بازی و کامجوئی جنسی و تفاوت ایندو می پردازد و آن را
با 22 تابلو از پیکره های کلاسیک و 2 مینیاتور ایرانی تزئین و بچاپ می رساند. بعضی ها این کتاب قائمیان را " کوریدون ایرانی" لقب داده اند.
.
کلمات و جملات کتابهای ژید از لحن و بار اروتیکی سرشارند، بخصوص در کتاب "مائده های زمینی" که آن را کلآ بعنوان یک سروده عاشقانه توصیف می کنند. عشق زمینی و جسمانی، حرمان، اضطراب، ترس، تمنا، تشنگی، رنج و درد انسانی و......در این کتاب موج می زنند.
لب ها و پاها، دو عضو اندام انسان در کتاب "مائده های زمینی" برجسته تر از دیگر اعضا بدن آدمی خودنمائی می کنند. در حالی که مثلآ از دستها حتی اسمی هم برده نمی شود و خواننده تنها از خلال افعالی همچون چیدن یا جمع کردن به وجود دستها پی می برد، در عوض پاها، آن هم پاهای برهنه، از بار و وزن اروتیکی زیادی برخورداند. البته پا برای ژید، گاهی فقط یک سمبل است و معانی چند گانه دارد. راه رفتن با پای برهنه بر شن های داغ کویر، همان زندگی در عالم واقع برای یک همجنسگراست( رنج و عذاب و سختی
که خستگی و تشنگی می آورد) و آنوقت که به ماسه های نمناک ساحل - همان یار/ آزادی- می رسد، به
لذتی وصف ناشدنی دست می یابد.

ژید با همه تلاشهایش برای شکستن حصارهای تربیتی و رهایی، فقط به خود یابی رسید و جنسیت و تمایل
جنسی خود
را می شناسد اما با توجه به شرایط آن روز نتوانست کاملآ رها شود، پس به خواهش مادرش گردن نهاد و در 25 سالگی با دختر فامیلش "مادلین روندو" وصلت کرد هر چند که این ازدواج " بدون مصرف" باقی ماند و گیریم که مادلین تا مدتها از همجنسخواهی شوهرش بی خبر بود.
ژید شیفتگی زاید الوصفی به عشق مردان جوان داشت بخصوص پسران سبزه روی شمال آفریقائی، و سالهای زیادی از عمر خود را در آن قاره گذراند تا از چشمه عشق و سکس مردان جوان آنجا سیراب شود و در آخر گرفتار عشق پسری جوان بنام مارک آلگره(9) شد که روابط زناشوئی ژید را با بحران جدی
مواجه کرد..
ناگفته نماند که ژید به مسئله تشکیل خانواده مدرن ( بر خلاف خانواده سنتی زن-شوهر و فرزند) توجه خاصی داشت و دست به کارهایی در اینباره زد که برای جلوگیری از طولانی شدن مطلب از آن می گذریم. آندره ژید چهار سال بعد از دریافت جایره نوبل ادبی، در 19 فوریه 1951 درگذشت.
علاقمندان به مطالعه بیشتر در باره ژید میتوانند به سایت آثار او مراجعه کنند:
http://www.andregide.org/
و این هم سایت گالری عکسها و کتابهای او:
http://www.kalin.lm.com/gidph1.html


1- کاتولیسم و پروتستانیسم دو شاخه اصلی دین مسیحیت را تشکیل می دهند.
2- بنا به خبری گویا آقای هنرمندی مدتی قبل در پاریس درگذشته است.
3 -روابط ژید با اسکاروایلدبسار پیچیده و در عین حال جالب است. ژید از یکطرف اشعار و سبک نگارش وایلد را دوست دارد و از طرف دیگر مذهب گریزی او را درک نمیکرد. زندگی این دو، آثار ادبی و هنری آنها، نامه های خصوصی، ازدواج آنها، حس همجنسگرایی و عشق به پسران جوان، علنی شدن
هر دو آنها و... که احتیاج به مقاله جداگانه ای دارد.
4- ماکسیم گورکی از جمله نویسندگان متعصب کمونیستی است که از سرکوب دگراندیشان و همجنسگرایان توسط حکومت کمونیستی شوروی و استالین دفاع کرد و حتی ادعا میکرد که اگر فاشیسم و سرمایه داری از بین بروند از همجنسگرایی هم اثری نمی ماند. بعبارتی او همجنسگرایی را زاده فاشیسم و سرمایه داری می دانست فارغ از اینکه همجنسگرایان یا در اردوگاههای نازیستها بودند یا در صف مقدم مبارزه .
5- مارسل پروست دیگر نویسنده معروف همجنسگرای فرانسوی است که بر خلاف آندره ژید در پی مخفی نگه داشتن همجنسخواهی خود بود. آندره ژید در جایی گفته که اگر جناح راست جامعه فرهنگی فرانسه متوجه کارها و اعمال جنسی من و مارسل پروست می شدند پوست سرمان را میکندند.
6- دیگر نویسمدگانی که ژید با آنها مراوده داشت میتوان به ژان پل سارتر، ژان کوکته، راینر ریلکه و آلبرت کامو نام برد. در دوره اشغال فرانسه توسط ارتش آلمان، کامو در آیارتمان آندره ژید در پاریس زندگی میکرد و خود زید در شمال آفریقا اقامت داشت.
7- آدرس برای خرید ژورنال به زبان انگلیسی برای آنها که امکانش را دارند:
http://www.press.uillinois.edu/f00/gide.html
8- حسن قائمیان از دوستان صادق هدایت که خودش هم همجنسگرا بوده - به مطلب گرایش جنسی صادق هدایت در شماره 3 ماها رجوع کنید.
Marc Allegret 9-
............

فدریکو گارسیا لورکا


فدریکو گارسیا لورکا
(1936- 1898)

نوشته : فرانسیسکو سوتو
www.glbtq.com
برگردان : حمید پرنیان
بیست متری جوادیه، 14 شهریور 1383

فدریکو گارسیا لورکا، در سراسر جهان، برجسته‌ترین شاعر غزل‌سرا و نمایش‌نامه‌نویسِ قرن بیستمِ اسپانیا شناخته شده است. شعرها و نمایش‌نامه‌هایش به بیش از دوازده زبان ترجمه شده است و موضوع مطالعه‌ی منتقدینِ سراسرِ دنیا است.
کتاب‌هایش پیوسته به فروش می‌رسند، و نمایش‌نامه‌هایش هرساله اجرا و ستوده می‌شوند. از هنگام قتل‌اش در سال 1936 به دستِ نیروهای فاشیستیِ اسپانیا، لورکا تبدیل به قهرمانِ تراژیکِ افسانه‌ای شده است.
بسیاری از جدال‌های ادبی‌ای که پیرامون لورکا وجود دارد، به گونه‌ای ظریف، با موضوعات و مسائلِ همجنسگرایانه‌ی موجود در آثار لورکا پیوند دارد که در این مورد عامدانه سکوت شده و پوشیده نگاه داشته شده است تا با این کار «لکة» ننگی بر آوازه‌ی یکی از تحسین برانگیزترین شاعرانِ اسپانیا نگذارند؛ در میان آنها، رژیمِ فرانکو (رژیم حکومتی معاصر با لورکا)، خانواده‌ی لورکا، ذهنیتِ همجنسگراستیزانه‌ی پژوهشگرانی که زندگی‌شان را وقفِ مراقبت و نگهداری از آثار لورکا کرده بودند اینک‌ هم نقدگرایی‌ای که تمایلات هومواروتیک (شهوتِ جنسیِ همجنسگرایانه) را در بررسی زندگی و آثار لورکا شامل می‌داند، را رد می‌کنند.

لورکا در نیویورک و کوبا
پس از رخ دادن آنچه معمولا «بحرانِ مبهمِ عاطفی» بیان شده است ( که در واقع، افسردگیِ ناشی از ردِ جنسیِ لورکا از سوی دالی و روابطِ جنسیِ آشوب‌زده و توفانی با پیکره‌سازی جوان به نام امیلیو آلادرین پروجو، بود) لورکا در سال 1927 به نیویورک مسافرت کرد. این مسافرت الهام‌دهنده‌ی کوتاه‌ترین قطعه‌های شعریِ او، و سرانجام مجموعه‌ای با عنوانِ «شاعر در نیویورک» (1940) شد.
پس از ترکِ نیویورک، لورکا سه ماه را در کوبا گذراند، جایی که او رویایِ دیدارش را داشت. مطابقِ گزارشاتِ خودش، این سه ماه شادترین روزهای تمام زندگی‌اش بود.

آثارِ همجنسگرایانة آشکار
در پیِ اقامتش در نیویورک و کوبا، لورکا جسارت و تهورِ بیشتری در بازنمایی و نموددادنِ همجنسگرایی از خود نشان داد. دور از خانواده و ارزش‌هایِ سنتیِ اسپانیا، او قادر بود تا نوشتن در موردِ آثارِ همجنسگرایانه‌ی آشکارترش را آغاز کند : «قصیده‌ای برای والت ویتمن»، نمایشنامه‌ی دراماتیکِ «جمهور»، و کاری ناتمام با عنوانِ «ویران سازیِ فساد».
«قصیده‌ای برای والت ویتمن» به سال 1934 با تیراژِ پنجاه‌تایی در مکزیکو منتشر شد، ولی این اثر در طول زنده‌بودنِ لورکا هرگز در اسپانیا منتشر نشد. این شعر، مخالفتِ شعریِ او را با همجنسبازی آشکار میکند. این قصیده بر اساسِ لحنی اخلاقی، تمایزی پررنگ میانِ عشقِ پاک و نابِ همجنسگرایانه و تمایلِ جنسی هرزه‌گونه‌ی همجنسگرایانه ایجاد می‌کند. این اثر بر والت ویتمن، دوستدارِ طبیعت، تمرکز می‌کند، مقامِ امورجنسی را پَست می‌کند، و به “maricas” یا همان همجنسگرایانِ زنانه (اواخواهرها) مربوط می‌شود.
«جمهور» به بررسیِ تمایلِ جنسیِ همجنسگرایانه‌ی سرکوب‌شده می‌پردازد و به همان‌سان به دفاع از حقوقِ فردیِ افراد به آزادیِ شهوانی (آزادیِ تمایلات و خواهش‌های جنسی).
لورکا، «جمهور»، آزمایشی‌ترین نمایش‌نامه‌اش، را متعلق به دسته‌ی «تئاتر ناممکن» می‌دانست. او «ویران‌سازیِ فساد» را نیز به این دسته متعلق می‌دانست. اگرچه امروزه تنها صفحه‌ی نخستِ این نمایش‌نامه باقی مانده است ولی لورکا آن را ظاهرا در قالبِ نمایش‌نامه‌ی تک‌پرده ای نوشته بود. موضوعِ این نمایش‌نامه، همان‌طور که لن گیبسون می‌گوید، «تمایلاتِ جنسیِ انجمنِ برادرانه‌ی همجنسگرایان که همکاری می‌کنند تا فرهنگِ جهان را بسازند» می‌باشد.

بازگشت به اسپانیا و مرگِ شاعر
در 1930، اسپانیا در ناآرامی و کشمکشِ سیاسی بود که لورکا به اسپانیا بازگشت. از 1930 تا 1936 ، او به گونه‌ای شگفت‌برانگیز، برخی از کارهایِ بهترشناخته‌شده‌اش را نوشت: «عروسیِ خون»، «سوگواری برای ایگناسیو سانچز مخیاس»، «یرما»، و «خانه‌ی برناردو آلبا».
در هجدهم ژولایِ 1936، ژنرال فرانسیسکو فرانکو و یولدی اورگاز کنترلِ لاس پالماسِ جزایرِ قناری را به دست گرفتند، و رخدادی که آغازگرِ جنگِ شهریِ خونینی شد که تا 1939 به طول کشید. روزهای پیش از این رخداد، لورکا، که در مادرید زندگی می‌کرد و از خشونتِ روزافزون و از دست دادنِ سرمایه‌اش در هراسِ زیاد بود، تصمیم گرفت به گرانادا بازگردد و با خانواده‌اش باشد.
ولی امنیت، آنجا هم وجود نداشت. در بعدازظهرِ شانزدهمِ آگوست، او به دستِ تندروانِ فاشیست دستگیر شد، و پس از دو یا سه روز، بدون هیچگونه اتهام یا محاکمه‌ای رسمی، با گلوله کشته شد و در گوری بی‌نشان نزدیک دهکده‌ی ویزنار به خاک سپرده شد.
در این روزها، جزئیاتِ دقیقِ مرگِ لورکا ناروشن و مبهم بود. نزدیک به چهل سال، رژیمِ فرانکو، به گونه‌ای موثر، پیرامونِ مرگ نویسنده سکوت کرد. اینکه چرا چنین نویسنده‌ی شگفت‌آور و انسانی که دارایِ افسونی ناب، هوش و لطافت طبع، و قوه‌ی خیالِ سرشاری بود بایستی این‌گونه وحشیانه کشته می‌شد را فقط با ذهنیتِ فاشیستیِ ستیزه‌گری که دشمنِ شهرت و شناسائیِ شاعرِ آزادی خواهِ همجنسگرا است می‌توان توضیح داد، شهرت و شناسائی‌ای که از گرانادا ملی و فراملی شد.
لن گیبسون، در زندگی‌نامه‌ی مستندی که از لورکا نوشته است، می‌نویسد:‌ «در میانِ قاتلین ... جان لوئیس ترسکاسترو هم بود ... کسی که پس از آن صبحی که در گرانادا او تنها کمک کرده تا لورکا را به آتش ببندند، رجز می‌خواند که با یک محاسبه‌ی دقیق، دو گلوله را به کپل‌های او زده است، چرا که او یک «کونی»(queer) بوده».
اگرچه برای کشتنِ لورکا دلایلِ بسیاری ذکر کرده‌اند (مانندِ آزادی‌خواهی‌اش، سرکشی علیه ارزش‌های سنتی، تمایلاتِ کمونیستی‌اش)، شواهدی که همجنسگرابودنِ او را اثبات می‌کند هم در انگیزشِ کسانی که او را شکنجه دادند و کشتند بی‌تاثیر نبود.

پنهان بودگیِ همجنسگراییِ لورکا
مذهبِ کاتولیکِ سنتیِ تفتیش‌گرانه‌ی حاکم بر اسپانیا، مجازدانستنِ امورجنسیِ ناسازگار با اخلاقیاتِ مسیحیِ غالب را مردود می‌دانست. این محیطِ نامداراگرانه (و متعصب)، به خوبی، ترس و هراسِ لورکا را توضیح می‌دهد و این‌که او را مجبور سازد تا همجنسگرایی‌اش را هم در زندگی شخصی و هم در آثارش پنهان بدارد.
لورکا، حتی، از کاربردِ کلمه‌ی «همجنسگرا» در زندگی مردمی (حوزه‌ی عمومی) اش یا در نوشته‌های‌اش پرهیز می‌کند؛ متن‌ها و نامه‌هایِ او تنها از سکوت‌ها و امور محرمانه نگه‌داشته‌شده سخن می‌گوید. اینک، سکوت‌اش، نیمچه گفته‌های‌اش، و اشاراتِ کنایه‌ای (و تلویحی) اش، از صدایی می‌گوید که خواننده به دقت به آن گوش می‌دهد.
برای نمونه، «قصیده‌ای برای والت ویتمنِ» مشهورش، صدایی شعرگونه است که به سکوت‌کردنِ او درموردِ تمایلاتِ همجنسگرایانه‌اش اشاره دارد: «مردانی با نگاهی سبز/ که انسان را دوست دارند،/ و لب‌هایِ خود را در سکوت آتش می‌زنند،». در زندگیِ عمومی، لورکا مجبور است تا از تمایلِ همجنسگرایانه انتقاد کند و تنها از آن به گونه‌ای غیرمستقیم سخن گوید.

واکنش‌هایِ انتقادی به همجنسگراییِ او
حتی پس از مرگش، همجنسگراییِ لورکا، شدیدا، در اسپانیا پوشیده ماند. اگرچه این سکوتِ او در طولِ حکومتِ رژیمِ محافظه‌کارانه‌ی فرانکو ممکن است قابلِ فهم باشد، ولی حتی پس از مرگِ فرانکو در 1975 هنوز هم بسیاری از منتقدان برای اشاره به همجنسگراییِ لورکا و پیوندهایی که همجنسگراییِ او با آثارش داشته تمایلی نشان نمی‌دهند.
نخستین مطالعات و بررسی‌ها در راستایِ چنین کاری، کتابِ «لورکا: انگاره‌ای همجنسگرایانه» نوشتة پل بیندینگ و منتشرشده به سالِ 1985، و همچنین کتابِ “Federico García Lorca y la cultura de la homosexualidad masculina” نوشته‌ی آنجل ساهوکوییلو که رساله‌ای پزشکی است می‌باشد.
در حالی‌که کتابِ بیندینگ در این حوزه‌ی مطالعاتی، اثری مقدماتی است و دچار اشتباهاتِ زیادی شده است، کتابِ ساهوکوییلو دارایِ ‌دقت و سخت‌گیریِ دانشگاهی و علمی است و در بیشترِ بخش‌های آن، به خوبی، از دانش پژوهانِ لورکاشناس استفاده شده است. اینک، همان‌گونه که ساهوکوییلو در این مطالعه تصدیق می‌کند، به مدتِ بیش از پنجاه سال هیچ‌کس تلاش نکرد تا به مطالعه‌ی همجنسگرایی در آثارِ لورکا بپردازد، چرا که با این کار نویسنده را به «نامعتبر، بدجنس، بدچشم (و حسود)، و فاسد (و شرم‌آور) بودن» متهم می‌کردند.
در میانِ بسیاری از بخش‌هایی که او مورد بررسی قرار داد و بینش‌هایی را در این موضوع ایجاد کرد، تحلیلِ پنج قطعه شعر وجود دارد که روشن می‌سازد چگونه این شاعرِ اندلسی زمینه‌ها و موضوعاتِ همجنسگرایانه را در متنِ اشعارش رمزگونه بیان کرده است.
تز (و برنهادِ) ساهوکوییلو این است که شعرسراییِ مبهمِ لورکا، که با ابهام و زیباییِ مکررِ غزل‌گونه‌ای که دارد، از طریقِ کاربردِ اشاره‌ها و ارجاعاتِ افسانه‌شناختی و نمادهای ارجاع‌دهنده (و برگرداننده به چیزی دیگر)، تمایلِ همجنسگرایانه‌ی لورکا را رمزگونه می‌کند.
ساهوکوییلو همچنین نامه‌هایی از بایگانیِ لورکا عرضه می‌کند در این‌که غیرعادی نیست که بشنویم این شاعر دردهایش را به گونه‌ای بیان کرده است که گویی قادر به نشان دادنِ آشکار و بی‌پرده‌ی عواطف و احساساتش نیست: «همه چیز در شاعریِ من همچون امری اسفبار و غم‌انگیز به نظر می‌آید که مجبورم بیانش نکنم یا اینکه نمی‌توانم آنچه را که می‌اندیشم بیانش کنم». چنین عبارات و جملاتی نشان‌دهنده‌ی یک تن‌در‌دادنِ شخصی است، آنچنان‌که پیآمدِ اجبار (و ناچاری) برای زندگی کردن با ارزش‌های جامعه‌ای که از نظر اخلاقی او را نمی پذیرد این است.

غزلِ عشقِ تاریک
«غزلِ عشقِ تاریکِ» لورکا، که در نوامبر 1635 نوشته شده و به دستِ خانوده‌اش توقیف شده (و پنهان شده) بود، برای نخستین بار در چاپی پنهانی به تعداد 250 نسخه و در دسامبر 1983 منتشر شد. در پیِ این انتشارِ مرموز، خانواده‌ی لورکا آشکارا تحت فشار قرار گرفتند تا سرانجام به طور رسمی این یازده غزل را در مارسِ 1984 در روزنامه‌ی اسپانیاییِ ABC منتشر کنند.
خود این شعرها، در اینکه رابطه‌ی جنسی یا جنسیتِ مورد علاقه‌ی لورکا هیچگاه به روشنی مشخص نشده است بیشتر مورد بحث نبودند، حتی بیشتر از عنوان و نامی که بر این مجموعه‌ی اشعار قرار می‌دهد. خانواده‌ی لورکا می‌خواست تا این مجموعه‌ی اشعار را «غزلیات» یا «غزلیات عاشقانه» بنامد، و سرانجام با نام دوم (غزلیات عاشقانه) این مجموعه را در ABC و در نسخه‌ی ویرایشیِ 1986 مجموعه کامل آثار لورکا منتشر کرد.
عنوانِ «غزلیاتِ عشقی تاریک»، آشکارا، مفهومِ فرعیِ همجنسگرایانه‌ای دارد که توقیف شده است. اگرچه درست است که لورکا هیچ سند و مدرکی در تائیدِ این عنوان بجا نگذاشت، ولی افرادی که با این مجموعه شعر به خوبی آشنایند بر این باورند که این عنوان همان عنوانی بود که لورکا از آن برای اشاره به این مجموعه شعر استفاده می‌کرد.

کامیابی و پیروزیِ لورکا
لورکا، به عنوان شاعر و نمایش‌نامه‌نویس، از وسعت نظرِ موضوعی و استعدادِ تکنیکی برخوردار بود. اگرچه هیچ تردیدی وجود ندارد که در دوران کودکی‌اش در اندلس نشانی بر حساسیتِ هنریِ او برجا گذاشته است، شاید بزرگترین کامیابی‌اش، توانایی‌او برای پرهیز از تجملاتِ سبکِ خودمانیِ سطحی بود و به جای آن تلفیقِ استادانه‌ی موضوعاتِ مردمیِ سنتی (همچون کولی‌های اندلسی، موسیقیِ فلامینکو، گاوبازها، شهرِ گواردیا، و...) با حساسیت و پاسخگوییِ درخشانِ مدرنی که سبکِ او شد و این موضوعات را تا سطحِ جهانی بالا برد.
لورکا با شرح‌اش از کولی‌ها در «شهرِ گواردیا» یِ فاسد («آوازهایِ کولی‌ها» و «شعرِ ترانه‌ای عمیق»)، ستمدیدگیِ سیاهان در هارلم (بخشِ دوِ «شاعر در نیویورک»)، و سرکوبیِ جنسیِ زنانِ اندلسی («عروسیِ خون» و «خانه‌ی برناردا آلبا»)، پیکرها (و افرادی) را به تصویر می‌کشد که «حاشیه‌نشین‌شده» (marginalized) هستند و، همچون همجنسگرایان، از دشمنیِ اخلاقیِ غالبی که وجود دارد مورد آزار هستند و نمی‌توانند بیانی آزاد و باز از تفاوت بدهند.

ماها: لورکا هم شاعر بود و هم نمایشنامه نویس اما در ایران بیشتر او را یک شاعر میدانند تا یک نمایشنامه نویس در حالی که در زادگاهش و حتی در کشورهای دیگر هر دو بخش تولیدات هنری لورکا معروفند. دلیلش شاید این باشد که لورکا توسط
یک شاعر ایرانی ( احمد شاملو) و با کیفیت عالی ترجمه به ما معرفی شده است بخصوص شعر " ساعت پنج عصر بود".
....
تمامی متن بالا را دوباره دراینجا می توانید بخوانیدhttp://adabvahonar.blogspot.com/
 

                                  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 34502


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها